به امید دیدار، آقای امپراطور
سی سال است که حشمت مهاجرانی فرار کرده. تیم ملی ایران را برای اولین بار به جام جهانی برده بود و می گفتند در اندازه جام جهانی نیست و باید کسی دیگر سرمربی ایران در جام جهانی باشد. او با تیم به آرژانتین رفت و نتایج آبرومندی گرفت؛بعد از آن بازیها اما، مهاجرانی پیروز، فرار کرد؛ فرار کرد از مردم فراموشکار احساساتی. او به امارات گریخت.
رنه سیموئز با یک دنیا فکر آمده بود تا تیم امید را به المپیک ببرد؛ اما نگذاشتند تیم جوان او برای کسب تجربه به دوحه برود. یک تیم بسته شده را به او دادند و مدال طلا خواستند. سیموئز ناامیدانه به دوحه رفت و برنز گرفت و در بازگشت به تهران، بیماری فرزندش را بهانه کرد و از ایران رفت. چند هفته بعد، وقتی او با جامایکا قرارداد می بست، دختر او سالم بود. او از ایران فرار کرد.
با بلاژویچ و برانکو چه کردیم؟ کسانی که با مقام سومی دنیا به ایران آمدند و ما آنها را ویچهای کوچک نامیدیم و مقام سومشان را به آلت دستی برای غارت اموال ملی مان تشبیه کردیم. بلاژویچ خیلی زود فراری شد و برانکو چند سال بعد از او فرار کرد.
چه بسیار کسانی که از ایران متواری شدند و شرح فرارشان، یا حوصله را سر می برد و یا اشک آور است؛از آندرانیک اسکندریان و پرویز قلیچ خانی گرفته، تا دنیزلی و لورانت و لیت بارسکی و دیگران. و آخرین فرار تلخ، فرار یک ایرانی دیگر از میهن بود.
افشین قطبی هم از ایران رفت؛ فرار کرد. اینجا جای او نبود؛ اینجا جای هیچ کدام از این فراری ها نیست؛ فراری های محبوب. اشک های دیروز افشین، قبل از رفتن، هر امیدی را از آدم می گیرد؛ تنها امید اما، روزیست که همه چیز، از بنیان تغییر کند؛ روزی که شده را ناشده نمی توان کرد و حقیقت وجود دارد؛ روزی که فراری های محبوب برمی گردند؛ روز رستاخيز. پس خداحافظ افشین قطبی؛نه!نه!! نه!!! به امید دیدار، فراری محبوب، آقای امپراطور...