تبليغاتX
"یادداشت"

"یادداشت"

ورزشی

فحش ناموس دوست دارند

    لیورپول، یکی از قدیمی‌ترین و پرطرفدارترین تیم‌های انلگستان و دنیاست. در چند سال اخیر حال و روز خوشی ندارد و میانه‌های جدول لیگ انگلستان دست و پا می‌زند. با همۀ اینها امّا هنوز هواداران لیورپول پابرجا هستند و برد و باخت تیم‌شان را به جان می‌خرند و فوتبال همین‌طور به حیاتش ادامه می‌دهد. حالا پرسپولیس ایران هم همین حال و روز را دارد و نفس نفس می‌زند ولی به زودی و در گذر تاریخی فوتبال، حتّی این فوتبال دولتی بی در و پیکر، پرسپولیس هم همانی می‌شود که باید باشد و هوادارانش همیشه همراهش خواهند بود. جدای از درون گردونۀ فوتبال و تیم‌های آن، اثرات اجتماعی و روانی بیرونی آن داستان دیگری دارد.

    هوادار لیورپول، چه تیمش قهرمان اروپا باشد و چه میانۀ لیگ انگلستان صندلی خودش را دارد! سه شنبه پیش که تصمیم گرفتم برای یکی از معدود دفعات در زندگیم به ورزشگاه آزادی بروم و از پرسپولیس مقابل الهلال عربستان حمایت کنم، چه قدر سختم بود که از ساعتها پیش از بازی به ورزشگاه بروم تا مبادا جایی پیدا نکنم. کاش می‌شد به مانند پردیس‌های سینمایی، صندلی‌مان را از قبل پیش‌خرید کنیم و با خیال راحت رأس ساعت برویم و سر جای‌مان بنشینیم. کاری که کاملا شدنی‌ست امّا انگار کسانی ارادۀ این کار را ندارند. چرا؟ خودشان بهتر می‌دانند!

    دروغ‌هایی که رسانه‌های دولتی ایران روی ورزش کشور سوار می‌کنند هم یک فاجعۀ اجتماعی‌ست. در حالی که امثال جواد خیابانی در تلویزیون ملّی شعارهای ملّی می‌دهند، من به چشم خود دیدم که هوادار استقلال با پرچم ایران در ورزشگاه بود و با الفاظ رکیک از ورزشگاه اخراج شد! نفس این اتّفاق ناگوار، و در کنار آن تفاوت میان آنچه رسانۀ ما می‌گوید با حقیقت، خطرناک است.

    چند ساعت درنگ و گذران وقت مقابل زمین خالی ورزشگاه به کنار، شنیدن چند ساعتۀ رکیک‌ترین الفاظ هم ماجرایی بود! از همان چند ساعت قبل از بازی، ناسزا بود که روانه‌ی آبی و عرب می‌شد، شاید برای دست‌گرمی! و در طول نود دقیقه با شکست پرسپولیس هم این ماجرا شدّت گرفت. می‌دیدم که با هر توپّی که از دست می‌رود بدترین الفاظ نثار بازیکنان خودی و غیر خودی می‌شود. شعارهایی که نه آنطور که از تلویزیون به نظرم می‌آمد ده نفر و صد نفر سر دهند، که ده‌ها هزارنفر یک‌صدا و بلند فریادش می‌زدند! عجیب است فوتبالی که هم عادل فردوسی‌پور استاد دانشگاه را در خود دارد و هم کسانی که دست‌جمعی هتّاکی می‌کنند! به هر حال امّا همین دار و دسته هم اگر جماعت نسوان کنارشان باشند گمان نکنم به این راحتی دهان به ناسزا باز کنند. عدم حضور زنان در ورزشگاه‌ها، در کنار همان اراده‌ای که در سامان‌دهی بلیط‌فروشی وجود ندارد، خیانت‌هایی بزرگ به مردم است.

    فوتبال برای تماشاچی اروپایی، به وضوح محلّی برای تخلیۀ شور و هیجان است. برای تماشاگر ایرانی امّا، حواشی تماشای فوتبال بر فشار روانی و بار عصبی فرد اضافه می‌کند؛ تیم‌هایی که دولت مطابق میل خود می‌سازد و هواداران نقشی در آن ندارند و باید چوب نقد غیرفوتبالی‌ها را بخورند که این فوتبال دنبال کردن ندارد! از ورزشگاه خارج از شهر و دسترسی سخت و بلیط‌فروشی نابه‌سامان گرفته، تا سرویس‌های از کار افتادۀ بهداشتی و سکّوهای از بین رفته و بازیکنانی که از دالان دلّالی می‌گذرند، این فوتبال روی اعصاب است. هرچند که خود مردم هم بی‌تقصیر نیستند امّا بخش عمده‌ای از این مشکلات مملکت ما دست کسانی‌ست که می‌توانند درستش کنند و نمی‌خواهند؛ کسانی که می‌توانند با اجازه دادن به زنان برای ورود به ورزشگاه، جلوی فحّاشی دست‌جمعی را بگیرند امّا، شاید فحش ناموس دوست دارند!


برچسب‌ها: آبی پاره پاره, برای اینکه عربها رو بسوزونی بگو یا زهرا
+ یادداشت شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:25  به قلم طبا  | 

زهرمار!

    «با یک تساوی زمستان شد.» این شاید بهترین جمله‌ای بود که دو روز بعد از تساوی پرسپولیس و الغرافه در روزنامه‌های ایران دیدم. فوتبالی که هر روز اتّفاقی پیش بینی نشده در مدیریت آن می‌افتد و هر زمان هم که احساس خوبی به مجموعه‌ای پیدا شود، بیشتر شبیه خانه‌ای روی آب است و هر لحظه ممکن است غرق شود. در روزی که پرسپولیس دستِ‌کم نیمۀ دوم را خوب بازی کرد و تا آستانۀ پیروزی هم پیش رفت و روی یک غفلت دو امتیاز را در آخرین ثانیه‌ها از دست داد، می‌شد که اعضای تیم همگی مثل دنیزلی از آینده و بازی با الهلال صحبت کنند و اینکه سرنوشت در دست خودشان است. داستان امّا مثل همیشه ایرانی می‌شود! مدیرعامل تیم دربارۀ کیفیت بازی حرف می‌زند و همزمان، شاهکار کاپیتان تیم سرخطّ خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها می‌شود. علی کریمی به عنوان سردسته و بازیکن مهم و کلیدی تیم، به جای دور کردن حاشیه‌ها، برای چندمین بار صراحتن علیه سرمربّی تیم مصاحبه می‌کند و خطاب به هوادارانی که منتظر حرف‌های دلگرم‌کنندۀ کاپیتان‌شان هستند، می‌گوید شانس آوردیم نباختیم! و در نتیجۀ این رفتارهای غیرحرفه‌ای شایعات دربارۀ رفتن چهره‌های محبوب از تیم منتشر می‌شود.

    شاید واقعن از خوش‌شانسی ایموند زائد بود که دو بار هتریک کرد و اینطور محبوب هواداران و کابوس حریفان شد چرا که غیر از آن هیچ وقت بازی با کیفیتی ارائه نداده و معمولن از جریان بازی خارج است. شاید سامان آقازمانی یا غلام رضایی بیش از حدّ با اعتماد دنیزلی مواجه شده باشند امّا، همینکه روزنامه‌های ورزشی دوره افتادند و به بهانۀ حرف کاپیتان تیم بازیکنان پرسپولیس را غربال می‌کنند فاجعه است. دنیزلی هم قطعن اشتباه می‌کند؛ از تعویض اشتباه در بازی با داماش تا مثلن بازی دادن به زائد در حالی که خوب بازی نمی‌کند؛ ولی طی سه دوره حضورش در ایران، یک بار هم حرکت غیرحرفه‌ای نداشته و در فوتبال پرحاشیۀ ایران، همیشه تیمش را در آرامش حفظ کرده و در نتیجۀ این رفتار، همین امروز موج مثبتی از جامعۀ فوتبال ایران روانۀ او می‌شود و با این اوصاف رفتار کریمی اصلن موجّه نیست که خودش را مقابل سرمربّی محبوب تیم قرار دهد.

    جدای از ماجرای اخیر و مورد دنیزلی، مرور گذشته تأیید می‌کند که کریمی حتّی پس از حضور در فوتبال اروپا و اندکی تغییر مثبت، و با همۀ کیفیت فنّی‌اش، هنوز هم مثل عمدۀ ایرانی‌ها از اخلاق حرفه‌ای دور است. علی کریمی از فینال بانکوک تا جام ملّتهای 2004 و تا همین امروز پرسپولیس، موثّر، باهوش و چشم‌نواز بازی می‌کند و خاطرش خوش است؛ ولی به همان قامت، از هُل دادن داور ژاپنی و هدر دادن دو سال از بهترین سالهای ورزشی‌اش تا پرهیز از بازی برای تیم ملّی کشورش در آلمان به خاطر لجبازی با برانکو و تا همین مصاحبۀ‌های بچّه‌گانه علیه دنیزلی، آقای کریمی روزهای خوشی را هم زهرمارمان کرده! روزهای خوشی مثل همین اوج‌گیری پرسپولیس که باید ترمزش با خشم کنترل‌نشده و رفتار هیجانی کاپیتان محبوبش کشیده شود.


برچسب‌ها: علی کریمی, رفتار غیرحرفه‌ای
+ یادداشت شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 12:42  به قلم طبا  | 

اشتباهی که می‌توان دوستش داشت!

    هیچ چیز توهین و ناسزا را توجیه نمی‌کند. مسئله امّا این است که چه کسانی نباید فحش بشنوند؟ زمان شنیدن فحش و از چه کسی شنیدن مهم است؟ چیزی که علی کریمی هم به آن اشاره کرده؛ چرا زمانی که به بازیکن فحّاشی می‌شود بازی قطع نمی‌شود؟ دیگر آنچه که دنیزلی گفت؛ حتمن اتّفاقی افتاد که تماشاچی ناراحت شد. و آن طور که بعضی‌ها معتقدند از مدّتها پیش این اتّفاقات می‌افتاد و انبار باروتش در این بازی منفجر شد. داوری که چنان اضافه وزن فاجعه باری دارد، آیا اصولن وجاهت و صلاحیت داوری دارد که انتظار احترام و همراهی زمین و زمان با او را داریم؟! و این اضافه‌وزن و در کنار آن غرور و رفتار طلبکارانه نه فقط مشکل محمود رفیعی که بسیاری از داوران ایرانی‌ست. فقط به همین بازی که نگاه کنیم، داور در کنار اینکه یک پنالتی نادرست برای پرسپولیس گرفت، رگباری از اشتباهات را علیه این تیم انجام داد تا علاوه بر اینکه روند یک بازی سالم را به کل به هم بریزد و سرسام‌آورش کند، دیگ صبر تماشاچی را هم به جوش آورد.

    اصلن چه سندی وجود دارد که فحّاشی از جانب طرفداران پرسپولیس بوده؟ اصولن جایی که نه صندلی شماره دارد و نه باشگاه اختیار بلیط فروشی حرفه‌ای، انتصاب هوادار به یک تیم به لحاظ احساسی‌ست و قانونی کردن آن خنده‌دار است! بی‌تردید باید فکری برای فرهنگی کرد که با این همه ادّعا، تجاوز و فحّاشی و تماشای اعدام و خیلی چیزهای دیگر را دست جمعی می‌طلبد! امّا قطعن در شب بازی داماش و پرسپولیس، کسی تصوّری دیگر از فرهنگ حاضران در ورزشگاه آزادی نداشت؛ در چنین شرایطی آیا واقعن آنچه رخ داد فاجعه بود یا فقط یک نمای کوچک از فاجعۀ فرهنگی؟ با یک نمای کوچک چه طور باید برخورد کرد؟ این چند روز مشکلات حقوقی رأی کمیتۀ انضباطی را همه شنیده‌اند؛ از کسر عجیب دو امتیاز و نتیجۀ غیر قانونی بازی تا تشویق مضحک علی کریمی! روابط بعضی از فدراسیونی‌ها و چند مدیر هم دیگر برای کسی پنهان نیست. آنها که ناسزا گفتند، در کوچه و محلّه هم همین‌اند و باک‌شان نیست مگر اینکه نسوان را ببینند و فحش ندهند! آقایان امّا مدّعی قانون اند و رأی این‌چنین صادر می‌کنند. پس بد نیست ضمن دلسوزی برای فرهنگی که با فحّاشی به تاراج رفته، کمی هم نگران مدنیّت و قانونی باشیم که جلوی چشم‌مان لگدمال مدیران مدنی و قانونی می‌شود.

    نقش محمّد رویانیان در جنجال اخیر امّا از همه جالب‌تر است. سردار چه آن زمان که رئیس راهنمایی و رانندگی بود و چه آن موقع که در ستاد سوخت، و چه حالا که مدیر پرسپولیس است، خیلی‌ها را متقاعد کرده که مرد درستی‌ست و دوست دارد کار درست انجام دهد. حمایت‌های روزهای گذشتۀ رسانه‌ها از او به خوبی نشان می‌دهد که اوّلن خودش مرد نسبتن محبوبی‌ست و ثانین به دنبال حرفی‌ست که دست‌کم جامعه آن را درست می‌داند. خیلی‌ها معتقدند که حضور جناب سردار در رأس یک باشگاه ورزشی اشتباه است؛ سرداری که خیلی جاها نشان داده که هنوز با فضای فوتبال به خوبی آشنا نیست و گاهی در فضای هیجان انگیز آن خودش را هم گم می‌کند؛ آخرین نمونه‌اش جدال رسانه‌ای در برنامۀ 90 دوشنبۀ گذشته! ولی رویانیان در فضای غبارآلودی که خیلی‌ها ناکارآمدند و دورویی و تزویر هم می‌کنند، با رو بازی کردن‌های گه‌گاهش، با زدن حرف حق در مواردی و با چند تصمیم درست در طول دوران مدیریتش، جایی میان تماشاگران و مطبوعات باز کرده، آن قدر که وقتی فریاد می‌زند و از پشت پرده می‌گوید همه باور کنند. همۀ اینها شاید باعث شود سال‌ها بعد، از او به عنوان اشتباهی یاد کنند که می‌شد دوستش داشت!


برچسب‌ها: پرسپولیس, داماش, رویانیان
+ یادداشت شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 23:0  به قلم طبا  | 

جناب دنیزلی

    در بهار هشتاد و چهار، زمانی که تیم پاس تهران بازی یکی مانده به آخر مرحلۀ گروهی لیگ قهرمانان آسیا را در زمین تیم قطری برده بود و صعودش را قطعی کرده بود، در بازی پایانی تشریفاتی میزبان تیم پلیس عراق بود در ورزشگاه دستگردی. امروز ورزشگاه دستگردی جان‌مرده است و شاید چند بازی دستۀ اوّل در آن برگزار شود. پاس تهران که رقیب سنّتی پرسپولیس و استقلال بود و قهرمان آن سال ایران و البتّه آخرین قهرمان ایرانی آسیا، اوّل به همدان و بعدتر به دستۀ اوّل سقوط کرد و حالا هم میانۀ جدول دستۀ اوّل دست و پا می‌زند. آن روز پاس در بازی تشریفاتی و با بازیکنان ذخیره‌اش تیم عراقی را برد و با قدرت صعود کرد.

    امروز در ورزشگاه آزادی پرسپولیس در حالی که دو گل جلو بود برای گل سوم جنگید و وقتی سه تا جلو بود برای چهارمی و همینطور شجاعانه و جنگنده تا شش گل و اگر زائد تک به تک آخرش را هم گل می‌کرد هفت گل زده بود. نقطّۀ اشتراک آن بزرگی و استحکام پاس و این شجاعت و میل به برتری پرسپولیس، دنیزلی‌ست. می‌توان با نادیده گرفتن حضور بازیکنان درجۀ دو و سه در پرسپولیس و ضعف‌های مدیریتی تیم، دنیزلی را شماتت کرد که چرا در لیگ نتیجه نگرفته و تیمش جای مناسبی از جدول نیست. در آسیا حتّی احتمالن به زودی مقابل تیمی نسبتن خوب از شرق آسیا زمین‌گیر خواهد شد چرا که سخت‌افزاری که در دست دارد قابل قیاس نیست. به هر حال امّا دنیزلی قابل احترام است. از خاطرۀ پاس زیبا تا این پرسپولیس دست و پا شکسته که دستش دادیم و حالا برای‌مان شش گل در نمایش آسیایی می‌زند. آن زمان که تیمهای ایرانی در حسرت صعود از گروه‌شان بودند و پاس دنیزلی از گروهش در آسیا صعود کرد؛ و حالا اگر احساس می‌کنید شش گل زدن به یک تیم اماراتی جای شادی ندارد، عرض شود که همین دیروز، استقلال تهران از گل زدن به تیمی که در زمین خودش از یک تیم اماراتی چهار گل خورده بود عاجز ماند! فوتبال ایران از پاس تهران و ورزشگاه خوبش تا مربّیان و بازیکنان بزرگ را بلعیده. هه! ایران مملکتی‌ست که بازی بهترین تیمش در آسیا، سپاهان، جایی در جدول زمانی پخش نوروزی تلویزیون ملّی‌اش ندارد. دنیزلی نه به خاطر سابقه‌اش در فوتبال دنیا، به اندازۀ همانچه که در تاریخ فوتبال ایران رقم زده، یک سر و گردن از فوتبال ما بالاتر است.


برچسب‌ها: حمایت کورکورانه از هر گونه مربّی خارجی بدون دلیل, ضدّیّت دُگم با مربّیان با دانش وطنی, برد شش تایی پرسپولیس
+ یادداشت شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 19:29  به قلم طبا  | 

روزی شاید به غایت دور

    این برادرم، ته تغاری، توی اتاق بغلی دارد گیتار می‌زند! استادش می‌گوید که گیرایی‌ش بسیار بالاست و به آینده‌اش امیدوار است. نیم‌وجبی با اینکه گیتار از خودش بزرگتر است خوب هم ساز می‌زند! بیخیال است، به همراه آن یکی برادری که یک سالی از او بزرگتر است و سنتور یاد می‌گیرد کیف دنیا را می‌کنند. البته گاهی هم دل‌شان می‌گیرد از آنچه رخ می‌دهد امّا، در مقام قیاس بیشتر شبیه برادر سوم هستند که یک سالی از من کوچکتر است. البتّه دور از انصاف است قضاوت اینطور. از کجا مطمئن باشم که اوضاع اقتصادی پدر و نگرانی‌هایش به آنها هم منتقل نشده؟ بچّه‌اند و نشان نمی‌دهند همانطور که خودم نشان نمی‌دادم. داستان این برادر تقریبن هم سن امّا جداست. شده آیینۀ آن دسته از آدم‌ها که در جامعه با من فرق دارند. هم الآن مادر دارد برایش توضیح می‌دهد که وقتی از دانشگاه سمنان بر می‌گردد تهران باید به مادربزرگ سر بزند، و به همراه پدر اضافه می‌کنند که چشم آن پیرزن به در خشک شد که نوه‌ای غیر از پوریا در خانه‌اش را بزند. همین جملۀ اخیر مثلن؛ رفقا آن را صادقانه می‌دانند و می‌پذیرند امّا گروهی بزرگ، در رأس آن برادر خودم، یک خودشیرینی و چاپلوسی و در خوشبینانه‌ترین حالت احمقانه‌اش می‌خوانند. جدای از نظر دیگران داستان جدید این است که من خودم هم درست نمی‌دانم چه می‌کنم! احترام چیست و بزرگتر کیست؟! هنوز هم به لحاظ رفتاری به اصولی پایبندم ولی وقتی به دلیلش فکر می‌کنم و تازه امثال برادرم را می‌بینم خیلی هم توجیهی برای رفتارم ندارم! واقعن چرا ما باید پاسوز پدر و مادری شویم که ما را ناخواسته به این دنیا آورده‌اند؟!چرا؟ نمی‌دانم ولی به هر حال حسّ خوبی پیدا می‌کنم وقتی مادر را خوشحال می‌کنم همین؛ حس که توجیه پذیر نیست برادر من!

     حس را که بدون توجیه می‌پذیری، تازه داستان همزیستی پیش می‌آید. میلیاردها انسان که هر کدام حسّ متفاوتی دارند و باید با هم کنار بیایند. باز هم دنبال راه حل و راهکار نیستم؛ مشکل بزرگم این است که وقتی من و برادرم در نزدیک‌ترین رابطۀ انسانی نمی‌توانیم هم را درک کنیم و بپذیریم، دنیا را چه می‌توان کرد با آن میلیاردهایش؟! توجّه کنید در تمام این لحظاتی که این به اصطلاح نوروزنامه را می‌نویسم مادر و برادرم کلنجار می‌روند و یکّه به دو می‌کنند! چرا و چه طور باید به یک دخترباز بگویم که نکن این کار را؟! تازه دوستی هم می‌کنم با این قماش! کار خودشان را می‌کنند دیگر حالا من حسّ مشمئزکننده‌ای بگیرم به درک! آنها گروهی هستند که حسّ مشترکی در کارشان دارند و لذّتش را می‌برند و من بی هیچ توجیهی حسّ بدی به آنها دارم! چرا نباید دیکتاتور بود وقتی همه قدرت ازآن توست؟ هیچ دلیلی ندارد مگر اینکه دیکتاتور عوضی‌ست! و ملاک عوضی بودن هم حس است.

    وسط این همه بحران، یک چیز را می‌بینم. انگار روند دنیا نزدیک شدن همین احساس‌هاست؛ پس فردا یقه‌ام نگیرید که چرا دم از منطق و عقل می‌زنی؛ همان حسّی‌ست که دوستش دارم؛ نامش را منطق و عقل می‌گذاریم! گمان می‌کنم هر روزی که از روزگار می‌گذرد و چرخ گردون می‌چرخد، احساس بشر به سمت یکی شدن می‌رود. هزاری هم من و برادرم توی سر هم بزنیم، نه من قانع می‌شوم و نه او! ولی آینده‌ای خواهد بود که برادرانی اینطور اختلاف عقیده یا همان اختلاف احساس نداشته باشند. آینده‌ای که از پس قرنها و هزاره ها تجربه خواهد آمد. این خیلی تلخ است که ما در این گذران تاریخ، تقریبن صفریم! به هر حال امّا گوشه‌ای از این تجربه‌ایم. از پس تاریخ سپری شده، بشر به احساسات نسبتن مشترکی رسیده که بیشترمان بر آن توافق و هم حسّی داریم؛ مثلن اینکه دیکتاتور عوضی‌ست و خر! من و رفقا هم گوشه‌ای از این تاریخ، دیکتاتور را عوضی می‌دانیم و فقر را بد، استفادۀ ابزاری از آدم‌ها را بی احترامی و بی احترامی را ناپسند. در این مدّت کوتاه که هستیم فقط باید بیشتر و بیشتر ببینیم و بشنویم و مزمزه کنیم تا بلکه احساسات‌مان نزدیک شود وگرنه به زور چیزی عوض نمی‌شود! بهتر شاید این است که وقتی از تجربه و مزّه ای خسته شدیم، گیتار و سنتور و تمبک‌مان را بزنیم به جای باز کردن شیر گاز و بستن پنجره که البته این نیز تجربه‌ایست!

    اینجا، "یادداشت"، یکی از بی‌شمار حلقه‌ایست که مشتی هم‌عقیده را دور هم جمع می‌کند. حلقه‌ای کوچک در زمان و مکانی‌کوچک در تاریخ. هر دورۀ زمان، روز و ماه و سال و سده، همه و همه گذران تاریخ و انباشت تجربه است. نوروز هم از نمادین‌ترین این دوره‌ها. همواره ترجیح دادم "یادداشت" بیانگر حال باشد تا آنکه بخواهم به فکر گذشته و فردا باشم. نوروز نود و یک هم به نظر من و هم‌قطارانم به پیچیدگی و فسردگی همین بندهایی‌ست که نوشتم. نوروزی نیست که آجیل و شیرینی بارش باشد؛ سالی نبوده که خوشی افزونی داشته باشد؛ اگر شغلی به دست آوردم که دوستش دارم، به لطف مخالفانش هزار شک و تردید درش دارم؛ اگر خونی ریخته شده و دلی غمگین شده، آنقدر از رفقای نزدیک حامی دارد که در غلط بودن آن خونریزی هم شک کنم؛ اگر عشقی هست به قدری سردرگم و پیچیده است که مایۀ فکر و درگیری ذهنی بیشتر است! و تنها چیزی که قطعی‌ست، گذر زمان است و انباشت این تجربه‌ها و رسیدن به روزی که شیرینی و خوشی و یقین و آرامشی یگانه در سراسر دنیا برقرار باشد؛ روزی شاید به غایت دور.


برچسب‌ها: حدّ تابع زندگی در نزدیکی طبا به صفر میل می کند, ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
+ یادداشت شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 2:48  به قلم طبا  | 

دوباره بچّه شدم!

    بچّه بودم چه حالی داشتم! یادم هست نخستین فوتبال‌هایی که دیدم به لطف پدر و مادری بود که تلویزیون را روی کانال سه می گذاشتند و این روزها که هیچ تناسبی با فوتبال ندارند نمی توانم درک کنم چه طور آن زمان این کار را می کردند؟! باری، یکهو می‌دیدم که ایران سفید پوش مقابل آبی‌های کرۀ جنوبی ایستاده و علی دایی یک شوت فنّی از کنج محوّطۀ جریمه می‌زند و گــُــــــــــــــــــل! بعدتر کمی جدّی شدم؛ خودم می‌دانستم که فلان روز شهریور ماه با عربستان بازی داریم و تلویزیون را از صبح روی کانال سه می‌گذاشتم و هر زباله‌ای پخش می‌کرد تماشا می‌کردم و هیجان داشتم تا شروع بازی. هه! رشت بودیم! رفتم از مغازۀ سر کوچۀ مادربزرگ چیپس خریدم و همینطور در انتظار بازی می خوردم. با عربستان یک به یک مساوی شدیم و بعدها با حماسۀ ملبورن به فرانسه رفتیم. محسن صفایی فراهانی رئیس فدراسیون فوتبال شده بود و بلاژویچ با کارنامۀ درخشانش در ایران بود؛ بزرگترین حادثۀ آن روزها امّا من بودم! کاملن پیگیر تیم ملّی و بازی‌هایش، آن بازی خاطره‌انگیز که عربستان را دو به صفر در تهران بردیم، و برد عراق در هر دو بازی رفت و برگشت و برد تایلند در تهران و افسوس که بحرین را یک بار هم نبردیم و نتیجه‌اش شد این نفرت تاریخی از بحرینی‌ها. بازی رفت با عراق در بغداد عروسی عمو بود و من داخل سالن دل تو دلم نبود و دستِ آخر شنیدم که عدّه‌ای در گاراژ کنار سالن دارند فوتبال را می بینند و رفتم و تا یک به یک را دیدم و بعد میان شام بودیم که کسی آمد و گفت:« علی دایی گل زد و دو یک بردیم!» آن قدر سرمست بودم که در راه برگشت ساک بچّه را در تاکسی جا گذاشتم و چه بلاها که بر سرم نیامد! دستِ‌آخر نشد که به جام 2002 برویم. برانکو و تیمش دیگر اوج هیجان من بود. تیم برانکو در مسیر آلمان بود و من هر روز رادیو ورزش بیخ گوشم بود تا جز به جز اخبار تیمش را داشته باشم. یک تساوی با بحرین و برد لذّت بخش ژاپن و کرۀ شمالی و دست آخر برد بحرین در تهران و رفتن به جام جهانی! چه قدر شور و سرزندگی تا آلمان؛ امّا پس از آلمان...

تمام شد. همه چیز مرد. فدراسیون موقّت، تعلیق، امیر قلعه نویی و علی دایی و اصولن یک جهنّم به نام فوتبال ملّی. روزی که تیم علی دایی به عربستان در تهران باخت، هر چند تلخ و از سر ناراحتی، ولی پوزخند می زدم؛ حال آنکه قدیم‌ترها گریه‌ام می‌گرفت! چهار سال دلسرد و مرده تا اینکه افشین قطبی و تیمش در جام ملّت‌های قطر نمایش نسبتن امیدوارکننده‌ای ارائه داد؛ امّا خیلی زود مشخّص شد تیم قطبی هم سرطان دارد و نمایش خوب روزهای اوّل تیمش مقطعی و انگار از پس مصرف داروست! امّا به یکباره اتّفاقی رخ داد دور از روند آن چهار سال. مردی بزرگ در قوارۀ همان بلاژویچ بزرگ به ایران آمد.

    کم کم شور گرفتم و نمی‌دانم چه شد که بیشتر از گذشته کانال سه تلویزیون را می‌گرفتم. خدای من آن شش صفر رویایی بحرین! می‌دانی؟! اصولن عاشقیست دیگر؛ خودت نمی‌فهمی چه شد؛ یک دفعه به خودت می‌آیی و می‌بینی تیم ملّی در بازی تشریفاتی مقابل قطر بازی می‌کند و تو میخکوب تلویزیون و اشکان دژاگه هستی. تیم صعود می‌کند و تو منتظر قرعه کشی؛ یکباره دیوانه می‌شوی؛ شب قرعه کشی تا صبح جدول درست می‌کنی و حالات مختلف همگروه‌ها را بررسی می‌کنی.

    دوباره بچّه شدم! آن زمان که استرالیا را بردیم که من نمی‌دانستم داریوش مصطفوی کیست؛ یا مثلن درست همان سالها در سیاست کشور چه می‌گذشت و من حواسم به بازی ایران و عربستان بود. هر چند که الآن خیلی چیزها را می‌دانم امّا دوست دارم گه‌گاهی همان بچّه‌ای باشم که تمام غصّه‌هایش را لا به لای نتایج یادداشت کردۀ مسابقه‌های تیم ملّی گم می‌کرد. برنامۀ کامل بازی‌ها را درست کرده‌ام و آمادۀ یک سال و چند ماه آینده هستم تا دوباره بچّگی کنم. وای که از الآن تصویرسازی می‌کنم فریادها و جیغ‌ها را آن زمان که دروازۀ ازبکستان، قطر، لبنان و کره را فرو خواهیم ریخت! عاشق این احساسات گم شده بودم. و دلیل این همه سرخوشی، یک تصمیم درست میان همه غلط کاری‌ها بود؛ حضور مردی بزرگ روی نیمکت تیم ملّی. کیروش دوباره مرا به هشت سالگی و چهارده سالگی برده! زمانی که دلم برای تیم ملّی می‌تپد.


پی‌نوشت: دلم نیامد یادداشت را ببندم! نام و نشان رفقا و خودم را از همه خلل و فرجش بیرون کشیدم تا شاید مشکل حل شود!
برچسب‌ها: آقای کیروش دوست داشتنی, تیم ملّی دوست داشتنی
+ یادداشت شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 0:56  به قلم طبا  | 

روزی که تاریخ به دو نیم شد!

    گاهی روند اتّفاقات پیچیده است و طولانی؛ امّا خیلی وقت‌ها در یک لحظه همه چیز رخ می‌دهد و نمی‌فهمی چه شد. روند خیلی طولانی بود امّا فاصله‌ی بیست و یکم و بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت که فقط یک لحظه بود، به اندازه‌ی یک دوران چند هزارساله‌ی پادشاهی و یک جمهوری فرقش شد. یا مثلن جمهوری ای که به فاصله‌ی یک نیمه شب تا صبح به کل نابود شد. بم که چهارم دی ماه بود و پنجمش نابود. هشتم آذرماه هفتاد و شش که خط جداکننده‌ای برای تاریخ فوتبال ایران شد. یازدهم سمپتامبر که دنیا را به قبل و بعد خودش تقسیم کرد. همیشه هم اینقدر اتّفاقات در ابعاد بزرگی نیست؛ فاصله‌ی چند ثانیه که تصادف رانندگی رخ می‌دهد و جانی بی‌جان می‌شود. یا همین دیشب، فاصله‌ی دو بامداد که از زور سرخی و سوزش چشم‌ها خواستم دو ساعتی بخوابم، تا ساعت هشت و نیم که بیدار شدم و دیدم گوشی همراهم خاموش شده و خواب مانده‌ام! در این فاصله تاریخ سینمای ایران، یا حتّی تاریخ ایران به پیش و پس از اسکار تقسیم شد! بیدار شدم و سراسیمه سراغ رایانه رفتم و این میان هم گوشی را به برق وصل کردم؛ گوشی روشن شد و دو سه تا پیامک؛ کم کم فهمیدم که چه شده؛ و دست آخر صفحه‌ی اینترنت که همه چیز را برایم تعریف کرد؛ جناب فرهادی بُرد! اسکار، جایزه‌ای که همیشه تماشاگر تعلّق آن به دیگران بودیم، حالا برای ما بود؛ برای بچّه‌هایم، برای شاگردان سالهای دور آینده‌ام خواهم گفت که زمانی من میان بیست و بیست و یک سالگی بودم که ایران نخستین اسکار تاریخش را گرفت! امیدوارم تا آن زمان ده‌ها اسکار دیگر گرفته باشیم و روزگارمان بهتر از اینی باشد که امروز هست و وضع‌مان شایسته‌ی مردمان متمدّن و فرهنگ‌دوستی که جناب فرهادی گفت باشد.

    معلّمی هم برای من از همین اتّفاقات جالب بود. خیلی به آن فکر کرده بودم امّا، الآن که هر چه فکر می‌کنم روز اوّلش درست یادم نیست؛ یعنی نمی‌دانم چه شد که اینطور شد؟! اتّفاق افتاد و زندگی مرا تغییر داد. در نتیجه‌ی همین ماجرا، بنا بر ملاحظاتی برای مدّت نامعلوم اینجا را از دیدرس خارج خواهم کرد تا با آرامش بیشتر به کارم، کاری که دوستش دارم برسم. پیگیر رفقا خواهم بود و نوشتن را هم به هیچ وجه ترک نمی‌کنم و "یادداشت" را هم همچنان زنده نگه می‌دارم تا به زودی راهی برای پنهان‌کردنش از غیر پیدا کنم! مدّتی بود که این تصمیم را داشتم و دست و دلم نمی‌رفت و حالا ترجیح می‌دهم در هشتم اسفند نود، روز تاریخی پیروزی اسکار برای ایران، فعلن خداحافظی کنم برای مدّتی که امیدوارم طولانی نباشد.

    در چند روز آینده یادداشت از دیدرس خارج می‌شود.

+ یادداشت شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 23:55  به قلم طبا  | 

+ یادداشت شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 0:55  به قلم طبا  | 

یادگاری
    حرف‌های زیادی درباره‌ی بازی دراماتیک پرسپولیس و استقلال زده‌اند وخواهندزد؛ به همین خاطر نمی‌خواهم زیاده گویی کنم. می‌خواهم در این یادداشت‌ها یادگاری از این بازی بی‌نظیر داشته‌باشم تا سال‌ها بعد وقتی ورق‌شان می‌زنم دوباره و دوباره لذّت سه به دو بردن بازی دو هیچ باخته آن هم با ده نفر را بچشم، و درضمن از دنیزلی دوست‌داشتنی سپاسگزاری کنم که بار دیگر ثابت کرد اندیشه، بر هر چیز پیروز است. و پیروزی نه برد بازی فوتبال است، که ممکن بود بازی دیروز برنگردد و پرسپولیس بازنده باشد امّا، اگر قرار بود عوض شود که شد، تنها راهش همینی بود که آقای مربّی بلد بود، از ظرف تجربه و خردش؛ خِرد این بود که بعد از چنین بردی، معجزه را هم بی‌نصیب نگذاری. و آقای دنیزلی مرا هم جلوی شاگردانم سربلند کرد؛ زنده باد! حرفی نیست؛ دنیزلی حرف را زد.

برچسب‌ها: خیلی وقت بود برای تیمی از زمین نپریده بودم این همه, سه سال بود نود ندیده بوم, شاید تا زمانی که دنیزلی باشد استادیوم بروم
+ یادداشت شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 21:38  به قلم طبا  | 

    به سلامتی اوضاع اقتصادی این روزهای مملکت و به توصیه‌ی چندی از رفقا، این را منتشر می‌کنم تا سرآغازی شود برای انتشار اینگونه نوشته هایم. هرچند که این روزها خیلی کمتر از زمان  نوشتن این، امید در زندگی را تجربه می‌کنم!

    تقدیم به پدران و مادرانی که وقتی وارد این بازی شدند، قرار نبود اینگونه له شوند.


گرانی

/فصل تابستان گذشت

بستنی کم خوردیم!

از زمانی که نه‌چندان دور است، قیمتش دو، سه برابر شده است

کسب و کار پدر اما راکد، روزيش كمتر و كمتر شده‌است

اين نه‌آنست كه او قصد خريدن نكند

بلكه هربار دروغي ز من و مادر و خواهرجانم

كه: پدر! تازگي از آن خورديم!

يا كه: ما بيماريم!

پدر از راه بدر مي‌آرد

 

/فصل تابستان گذشت

به سفر كم رفتيم!

خرج آن بسيار است! از زماني كه نه‌چندان دور است!

پدرم خرج سفر را دارد

پدرم خودروي شخصي دارد

مادرم عشق سفر را دارد

ليك هربار دروغي ز من و مادر و خواهرجانم

كه: پدر! تازه سفرها كرديم!

يا كه: تهران خوب است؛ شب به تجريش رويم، دور زنيم، برگرديم!

سفر ما به سر مي‌آرد

 

/فصل‌ها مي‌گذرند

پدرم مي‌داند

كه دروغ است اين‌ها

كه: پدر تازگي از آن خورديم؛ تازه سفرها كرديم

فصل‌ها مي‌گذرند

زندگي‌مان خاليست

ز هرآنچه كه دلي شاد كند

مرهم اين دل بيچاره‌ي ما امّيد است

سفر ما امّيد، بستني‌مان امّيد

فصل ما امّيد است

                                                                                                شهريور هزار و سيصد و هشتاد و هفت


برچسب‌ها: دلار دو هزار تومانی, سکّه ی یک میلیون تومانی, اینگونه نوشته ها, گرانی, پدر و مادری که له می شوند
+ یادداشت شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 22:15  به قلم طبا  |