تبليغاتX
"یادداشت"

"یادداشت"

"Note"

    به سلامتی اوضاع اقتصادی این روزهای مملکت و به توصیه‌ی چندی از رفقا، این را منتشر می‌کنم تا سرآغازی شود برای انتشار اینگونه نوشته هایم. هرچند که این روزها خیلی کمتر از زمان  نوشتن این، امید در زندگی را تجربه می‌کنم!

    تقدیم به پدران و مادرانی که وقتی وارد این بازی شدند، قرار نبود اینگونه له شوند.


گرانی

/فصل تابستان گذشت

بستنی کم خوردیم!

از زمانی که نه‌چندان دور است، قیمتش دو، سه برابر شده است

کسب و کار پدر اما راکد، روزيش كمتر و كمتر شده‌است

اين نه‌آنست كه او قصد خريدن نكند

بلكه هربار دروغي ز من و مادر و خواهرجانم

كه: پدر! تازگي از آن خورديم!

يا كه: ما بيماريم!

پدر از راه بدر مي‌آرد

 

/فصل تابستان گذشت

به سفر كم رفتيم!

خرج آن بسيار است! از زماني كه نه‌چندان دور است!

پدرم خرج سفر را دارد

پدرم خودروي شخصي دارد

مادرم عشق سفر را دارد

ليك هربار دروغي ز من و مادر و خواهرجانم

كه: پدر! تازه سفرها كرديم!

يا كه: تهران خوب است؛ شب به تجريش رويم، دور زنيم، برگرديم!

سفر ما به سر مي‌آرد

 

/فصل‌ها مي‌گذرند

پدرم مي‌داند

كه دروغ است اين‌ها

كه: پدر تازگي از آن خورديم؛ تازه سفرها كرديم

فصل‌ها مي‌گذرند

زندگي‌مان خاليست

ز هرآنچه كه دلي شاد كند

مرهم اين دل بيچاره‌ي ما امّيد است

سفر ما امّيد، بستني‌مان امّيد

فصل ما امّيد است

                                                                                                شهريور هزار و سيصد و هشتاد و هفت


برچسب‌ها: دلار دو هزار تومانی, سکّه ی یک میلیون تومانی, اینگونه نوشته ها, گرانی, پدر و مادری که له می شوند
+ یادداشت شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 22:15  به قلم طبا  | 

صدای ضبط شده از CIA

    همه از تو نوشته بودند! باورم نمی‌شد؛ یعنی باورم که می‌شد ولی خیلی انتظارش را نداشتم. بعد از چند روز که به فیس بوک سر زدم، رفقا همه از گلدن گلوب و شما نوشته بودند جناب فرهادی. خوشحال شدم؛ خیلی خوشحال شدم که دست‌ِکم میان رفقای من، و باقی موجودات شبیه ما، مهجور نیستی. از دیروز فکر می‌کنم که آیا دوست داشتم تلویزیون ایران نامت را ببرد و خبر موفّقیّت تو را پخش کند؟ طبیعتن دوست داشتم که تلویزیونی حرفه‌ای و آزاد داشتیم که اگر نام ملّی را یدک می‌کشد، بزرگترین افتخار تاریخ سینمای ایران را هم بازتاب دهد امّا، با این تلویزیون فعلی، نه! راستش را بخواهی خوشحالم که هیچ نگفتند. فکرش را بکن مثلن روزهای قبل از مراسم اهدای جوایز، اصغر حاجیلو می‌رفت سراغ مردم وچهره‌های شاخص مملکت و با طنّازی مصاحبه می‌گرفت و می‌گفت:« به نظر شما چرا باید بامداد دوشنبه بیدار باشیم و گولدن گلاب ببینیم؟ » و چهره‌ی مردمی یا مردمی که چهره شده بود پاسخ می‌داد:« به هر حال این یه وظیفه‌ی ملّی (مذهبی؟!!) برای ماست؛ هر ایرانیِ با غیرتی باس بیدار بمونه...» وای که چه زجرآور می‌شد! همان بهتر که وظیفه‌ای نبود و همه‌شان خواب بودند. من کاری ندارم که چه کسی در اسفند امسال وظیفه‌ی ملّی-مذهبی‌اش را انجام می‌دهد و مثلن چه کسی فکر می‌کند فیلم تو برای سرگرم کردن مردم و پنهان کردن مسائل دیگر است؛ اصلن مهم نیست که کسانی شاد از فیلم تو، خر شوند، و خرانی هم خودشان را به بهانه‌های روشنفکرانه از خوشی و سرمستی موفّقیت تو کنار بکشند. من می‌دانم که «صدای آمریکا» وقتی از جایزه‌ی تو می‌گوید خیلی بیشتر از بزرگداشت تو، به خار کردن حکومتی فکر می‌کند که خود می‌خواهد؛ من می‌دانم که «من و تو» به طرز عجیبی خرج می‌کند و معلوم نیست پولش را از کجا می‌آورد امّا، مطمئنّم که مجری «من و تو» وقتی اسم ایران و بعدش نام فیلم تو را شنید و جیغ زد، صدایی ضبط شده از CIA نبود! خودش بود جیغ زد؛ ایمان دارم که خودش بود چون خودم هم داد زدم. آقای فرهادی واقعن خوشحالم؛ اصلن هم ایده‌ای برای نوشتن ندارم که کلیشه‌ای نباشد و فقط دارم سرخوشک می‌نویسم تا بیشتر لذّت ببرم از حس خوب این ساعاتم. نمی‌دانم این از خوشبختی توست یا شوربختی که مردمت، همانهایی که آن چند ثانیه سهم خودت از این افتخار را هم به آنها بخشیدی، خیلی هم برایت هورا نکشیدند؛ یعنی نمی‌دانم این خوب بود یا بد که کسی بعد از برنده شدن تو، توی کوچه و خیابان نریخت و بوق بوق نکرد! این تنهایی گروهی ما هم تلخ است امّا، بد هم نیست؛ خودمانیم و خودت. آهان! من که خوب یاد گرفتم تفسیر کنم؛ ببین! اوّل اینکه جمله‌ی تو را نباید به تنهایی بررسی کرد و باید به کلّ ماجرا پرداخت؛ بنابر این وقتی تو می‌گویی که:« مردم من مردمی دوست داشتنی هستند...» باید کنار نفس حضورت در آن مراسم و دست دادنت با زنان و تمام رفتارهای دیگرت گذاشت و آن وقت مردم می‌شویم من و رفقا! در ثانی، اگر مردم تو شامل بوق بوق زنان جامعه هم باشد، باز هم مشکلی نیست؛ تو صاف و سادگی و ناآگاهی آنها را دوست داشتنی توصیف کردی. دیدی؟ حل شد. مردم تو مردمی دوست داشتنی هستند؛ از من و پاره ای رفقا که بامداد دوشنبه بیست و ششم دی نود را بی آنکه وظیفه‌ملّی یا مذهبی‌مان باشد به عشق افتخار مشترک‌مان بیدار بودیم و دلمان برای تو و پیمان معادی خوشتیپ می‌تپید و ما که دست دادن زن و مرد برای‌مان تحریک آمیز نیست گرفته، تا آنها که وقتی خواب بودند دینشان میان دست تو و آنجلینا گیر کرد!

    تهمینه‌ی میلانی می‌گفت که کافیست در ایران به دنیا آمده باشی تا عقده‌ای باشی! عقده که هیچ، اعتراف می‌کنم انواع بیماری‌های اعصاب و روان را هم دارم ولی چون همه به آن دچاریم به روی خودمان نمی‌آوریم و فرض می‌کنیم سالمیم؛ وگرنه کدام آدم عاقلی وقتی تمام وجودش پر از غرور و لذّت از چیزی مثل برنده شدن شماست، به جای تصنیف‌سُرایی، نوحه‌پردازی می‌کند؟! خلاصه اینکه این خطابه هم مثل همه‌ی آنها که می‌نویسم هیچ وقت به مخاطبش نمی‌رسد امّا، این سطرها را با احترامات فراوان و ایستاده و کلاه به دست و با کمی آدرنالین مضاعف، و با آرزوی اسکار برای «جدایی»، از طرف خودم تقدیم می‌کنم به شما جناب فرهادی؛ آقای کارگردان!


برچسب‌ها: اصغر فرهادی, جدایی نادر از سیمین, پیمان معادی, وظیفه ی ملّی مذهبی, خطابه هایی که به مخاطب نمی رسند
+ یادداشت شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 16:54  به قلم طبا  | 

به بلندای این بند
    همینجوری الکی از آژانس شیشه‌ای شروع کنیم؛ چون درست یادم نیست قدیمی‌ترینی که من در این بیست سال دیدم چه بوده. بگذریم از داستان‌های صمد و قیصر و گوزن‌ها و سوته‌دلان و گاو که پدر در پرده‌ی سینما دیده و من بعدها دیدم‌شان یا هامون که نامش بر خسرو شکیبایی ماند و حیف که کمی برای در سینما دیدنش دیر زاده شدم؛ سارا و پری و اجاره نشین‌ها و مهمان مامان و علی سنتوری و تهران-طهران را کنار آن گاو و هامون که گفتم بگذاری، می‌شود آنچه که مرا به جناب مستطاب داریوش مهرجویی دلبسته کرده؛ اخیرن کتابی هم از او خریدم که بخوانم! ضیافت و مرسدس و اعتراض، به پیوست آن قیصر و گوزن‌ها که گفتم، آنقدر بزرگ بودند که رئیس و محاکمه در خیابان و جرم نه چندان بزرگ را هم به احترام مسعودخان کیمیایی نگاه کردم. لیلی با من است! هنوز نمی دانم فیلم سینمایی بود یا آن‌طور که تلویزیون نشان داد سریال بود؛ هر چه بود کمال تبریزی را کنار حمید جبلّی و ایرج طهماسبِ کلاه قرمزی، تبدیل به دوست‌داشتنی‌ترین کارگردانان کودکی من کرد و با دختر شیرینی‌فروش و مهر مادری و یک تکّه نان و زیر درخت هلو بزرگ شدم؛ و مضحکه‌ای که تبریزی برای وزیر ارشادتان نوشت جایش را در خاطرم ماندگارتر از قبل کرد. جناب مرموز حاتمی‌کیا! همان خالق آژانس؛ از کرخه تا راین و بوی پیراهن یوسف تصاویر واضحی از کودکیم هستند و ارتفاع پست و موج مرده و به نام پدر و به رنگ ارغوان را هم هیچ گاه فراموش نمی‌کنم. آقای هنرمند و عزیزم من کوک نیستم؛ قبلش هم که مرد عوضی و مومیایی سه که این آخری شاهکار بود! کیومرث پوراحمد و خواهران غریب و شب یلدا. بهمن خان فرمان آرا، هیچکاک سینمای ایران! یک بوس کوچولو و خانه‌ای روی آب را می‌شناسم از او؛ درود به شرفش که با پس فرستادن سیمرغ‌هایتان و نامه‌اش حسابی کشید به هیکلتان! رضای میرکریمی که خیلی دور خیلی نزدیک را در ذهنم حک کرد و این روزها هنوز تابلوی رنگ روغن یه حبّه قندش روی پرده هست. همایون اسعدیان و طلا و مس. جناب فرهادی که رگباری بر سرتان خراب شد با چهارشنبه‌سوری و درباره‌ی الی. عبدالرضا کاهانی که به تازگی به کابوس‌تان اضافه شده با هیچ و اسب حیوان نجیبی‌ست. ببین! جعفر پناهی فقط یک خاطره بود از کودکی با بادکنک آبی؛ تو خودت بزرگ و بزرگترش کردی؛ گفتی بیــــــست سال فیلم نساز؛ دمش گرم که فیلمی نساخت و این یک فیلم نیست که دارد در دنیا می‌چرخد! بشمار! استشهادی برای خدا، کتاب قانون، کافه ستاره و کافه ترانزیت؛ بیست و اینجا بدون من و عروس آتش؛ قرمز، شام آخر، آب و آتش، نان و عشق و موتور هزار، دو زن و نیمه‌ی پنهان و واکنش پنجم.
    لابد خیلی چشمت دنبال مارمولک و جدایی نادر از سیمین گشته! با خودت گفتی پسره‌ی احمق اینها را چرا ننوشت وقتی از کمال تبریزی و فرهادی گفت؟! می‌دانم که بدجوری از این دو تا عذاب کشیدی عزیزم؛ خوب می‌دانم همانطور که من این دو را برترین‌های تاریخ سینمای ایران می‌دانم و دیالوگ‌های مارمولک را خط به خط از بر شدم، تو هم در میان کابوسهایت، این دو تا را بیشتر می بینی و بیشتر می‌سوزی! ننوشتم تا نشانی باشد به این نشان که فهرست بلند بالایی که اسم بردم، تازه بخشی بود از تاریخ و هویّتی که خیلی خیلی بزرگ‌تر از توست. من به مردم کاری ندارم و خیلی وقت است از آحاد ملّت شهیدپرور بریده‌ام؛ برای من امّا به استواری این خاطرات، به بلندای فهرستی که بند بالا فقط بخشی از آن است، خانه‌ای زیبا برای سینمای ایران در سرم بوده و هست و خواهد بود؛ از دیروز تا امروزی که به حکمی خانه‌ی خیابان بهارش منحل شده و تا فردایی که شاید به حکم دیگری دوباره به خیابان کشیده شود و گور بابای حکم شما! منم و جماعتی مثل من و خاطرات خوب‌مان که همیشه زنده اند؛ تو آنقدر کوچکی که روزی، خیلی نزدیک، وقتی می‌آید که مرده‌ای و در تاریخ با نام منحل کننده‌ی خانه‌ی سینما یادت خواهند کرد؛ اه! چه قدر کریه است این نام‌ها!


برچسب‌ها: انحلال خانه سینما, بهمن فرمان آرا, کمال تبریزی, داریوش مهرجویی, ابراهیم حاتمی کیا
+ یادداشت شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 0:37  به قلم طبا  | 

                            جدایی از آسمان

    چند روز پیش «بچّه‌های آسمان» مجید مجیدی را می‌دیدم. «جدایی نادر از سیمین» اصغر فرهادی رهسپار اسکار است و بچّه‌های آسمان هم، زمانی این مسیر را طی کرده‌است. فکر می‌کردم که جالب است این همه تغییر؛ از فیلم مجیدی تا جدایی فرهادی. مجید مجیدی اصولاً با بازیگران غیرحرفه‌ای شاهکار خلق می‌کند و تنها باری که در «بید مجنون» به طور جدّی سراغ بازیگر حرفه‌ای رفت، کارش چنگی به دل منتقد و تماشاگر نزد تا باز همان شیوه‌ی خودش را پی بگیرد و «آواز گنجشک‌ها» را بسازد. فرهادی امّا حتّی زمانی که تنها نویسندگی کاری را بر عهده داشته و کارگردانی با دیگری بوده، برجسته‌ترین مردان و زنان پرده‌ی سینما روایت‌گر قصّه‌ی او بوده‌اند؛ به یاد بیاورید حتّی نخستین بخش سریال تلویزیونی «روزگار جوانی» را. مجیدی اغلب فضاهای روستایی و یا فقیر شهرها را به تصویر می‌کشد؛ علی و زهرای مجیدی از آسمان آمده‌اند و فقر و تنهایی‌شان ننگ بچّه‌هایی‌ست که در روز مسابقه‌ی دو استقامت، مادر و پدر تر و خشک‌شان می‌کنند و گویی در ناز و نعمت بزرگ شده‌اند. ممکن است خود او در تلاش بوده و یا دست‌ِکم مدّعی باشد که کارهایش دید منصفانه‌ای دارند امّا، در نقاط خاصّی از کارهایش به وضوح دنیای آدم‌ها به آسمان و زمین تقسیم می‌شود. البته شاید هیچ گاه کسی در قصّه‌ی مجیدی روایت گر بدی محض نیست امّا، دید تقدّس‌گرایی را کمینه می‌توان در جای جای بچّه‌های آسمان دید. آنجا که در نمای پایانی، علی در مرکز دنیا و در حاله‌ای از نور است و ماهی‌ها پایش را بوسه باران و طواف می‌کنند. در طرف دیگر ماجرا، فرهادی امّا اسطوره‌ی روایت خاکستری‌ست. هیچ کس خوب نیست هیچ کس بد، در دنیای فرهادی. گاهی هم با بیننده بازی می‌کند؛ کاری می‌کند که فکر کنی این که دیگر خود بدی‌ست، امّا به یکباره آنچه انتظار دارید را از شما می‌دزدد تا بیشتر پی ببرید دنیا، دستِ‌کم دنیای فرهادی، خاکستری‌تر از این حرف‌هاست. آنجا که سیمین جدایی، در تمام طول قصّه تنها کسی‌ست که دروغ نمی‌گوید امّا، هم او رفتاری دارد که اصلاً فرشته‌گون نیست، و هم‌آنجا که در «چهارشنبه سوری» مرد قصّه با بازی حمید فرّخ‌نژاد زن خدمتکار را به شوهرش می‌رساند و فرهادی کاری می‌کند که بیننده منتظر باشد مرد بی رحم، زندگی خدمتکار را بهم بریزد امّا، هیچ اتّفاقی نمی‌افتد تا به خودمان بگوییم اینقدرها هم آدم بدی نیست! مجید مجیدی از بالا، از دید یک ناظر بیرونی زندگی را تعریف می کند که گویی در آرامش نشسته و به آنچه رخ می‌دهد نگاه و فکر می‌کند؛ دوربین روی دست فرهادی امّا خود اظطراب و نگرانی‌ست و بیننده را درون قصّه می‌برد، وقتی که از فراز نرده‌های خانه‌ی سیمین و نادر، راهرو را می بینیم و تمام اضطراب و تنش جاری در فیلم را گویی با چشم خود می‌بینیم.

    این که روزگاری بچّه‌های آسمان نماینده‌ی ایران در اسکار بود و امسال جدایی نادر از سیمین در این جایگاه است، در بعد جهانی به نظر من رخداد عجیبی نیست. در واقع دیدگاه جهانی نسبت به زندگی مردم ایران آنچنان تفاوتی نکرده؛ ما هنوز هم برای غرب، شرقی هستیم پر از سنّت‌ها که مذهب نقش پررنگی در زندگی‌مان دارد. کمااینکه در جدایی هم عنصر دین دیده می‌شود، در زن خدمتکار به ویژه. آنچه برای آنها مهم است بعد هنری کار و ارزش و اصالت آن و از همه مهم‌تر استقبال عمومی از کار است؛ حال روایت هر چه باشد. امّا ماجرایی که به لحاظ جامعه‌شناختی برای من جالب به نظر آمد، تغییر همین سلیقه‌ی عمومی بیننده‌ی ایرانی است. داستانی که می‌توان تحلیل‌های زیادی روی آن کرد امّا، آنچه به نظر من می‌رسد دو مورد است. نخست این که اصولاً سلیقه‌ی بیننده‌ی ایرانی عجیب است، و مثلاً در حالی که همین جدایی نادر از سیمین روی پرده است، «اخراجی‌ها 3» هم پرفروش می‌شود. از این اعجاب سلیقه که بگذریم و بپذیریم جدایی مورد استقبال خاص مردم قرارگرفته، نکته‌ی دیگر اقبال عمومی نسبت به آن در قیاس با فیلمی مثل بچّه‌های آسمان که زمانی مورد استقبال قرار می‌گرفت، این است که می‌توان حس کرد مردم این روزها جدایی را بیش از هر زمانی و بیش از هر فیلمی، از جنس زندگی خودشان می‌بینند. روزگاری وضع زندگی بدنه‌ی جامعه به گونه‌ای بود که عاری از دغدغه‌های دم به دم، روحش تشنه‌ی این بود که با دیدی هنرمندانه، به تماشای زندگی مردمان کف جامعه بنشیند و آنها را به استعاره در آسمان ببیند و این برای‌شان یک کیف روحی بود.حالا امّا مردمانی گرفتار در هزار بحران و کشمکش، درگیر جدایی‌های خود، بدنه‌ی جامعه را تشکیل می‌دهند که دیگر فرصت فکر کردن به بچّه‌های آسمان را ندارند و جدایی برای‌شان فرصتی‌ست تا نزدیک‌ترین و عمیق‌ترین دردهای‌شان را در قابی که هنرمندانه بسته شده ببینند، و نه اینکه حس خوبی بگیرند، فقط تخلیه شوند. پدر علی که کارگری می‌کرد، در جدایی تبدیل به نادری شده که کارمند بانک است و برای نگهداری از پدرش هم می‌تواند ماهانه پول نه چندان کمی بپردازد امّا، آنجا که پدرش را حمّام می‌کند و زیر بار غم بغضش می‌شکند، بیچارگی‌ش کمتر از کارگر فقیر قصّه‌ها نیست. پای تاول زده‌ی علی جایش را به دست لرزان پیرمردی داده که فقیر نیست امّا در عین بیچارگی، دست عروس در حال رفتنش را می گیرد. و زهرای معصوم هم جایش را به ترمه‌ی دوست داشتنی داده که هرچند با گریه و به اجبار امّا، دروغ می‌گوید! گویی مردم از آسمان دل بریده همین زمین را گریه می‌کنند. و در این بین نکته همینجاست که هنرمندانی چون مجیدی و فرهادی، حرف زمانه را به هنرمندانه‌ترین وجه تقریر می‌کنند.


*منتشر شده در شماره ی یازدهم نشریه ی سمپادیا

+ یادداشت شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 0:29  به قلم طبا  | 

من به دنبال سعادت اخروی‌ام


مادّیات

    در خیابان پیاده می‌روم و به یکی از گره‌هایم فکر می‌کنم؛ از بنیان، پول عامل فقر است. یعنی در یک دور تسلسل میفتم که فلان کاسب اینقدر سود روی کالا می‌کشد تا از آن یکی کاسب کالایی دیگر را با آنقدر سود بخرد، و همینطور کاسب و سود و هزینه پشت سر هم که کارشان فقط در صورتی معنی دارد که هدفشان درّه کندن برای دیگران و کوه ساختن برای خودشان باشد؛ و اگرنه که به ماجرای تبادل کالا به کالا می‌رسیم و باز آنجا هم به نابرابری کالاها به لحاظ ارزشی، و این دور باطل ادامه دارد و من برای جلوگیری از دیوانگی، یک هزارتومانی با عکس امام راحل از جیب در می‌آورم و به فروشنده می‌دهم و آرزو می کنم اسنیکرز را به جای هزار، نهصد تومان بدهد و صد تومان به من پس بدهد!

بانوان

    چرا دخترها به خواستگاری پسرها نمی‌روند؟! این موضوع حاشیه‌ای کوچکی‌ست البتّه. نشسته‌ام در سرسرای دانشکده، می‌بینم و می‌شنوم که فلان پسر با فلان دختر رابطه دارد و با خودم می‌گویم یک هفته‌ی دیگر بهم می‌زنند و باز هم من اشتباه می‌کنم و دو روز بعد بهم می‌زنند! حالا بگذریم که مثلن اوّلش چرا خودشان نمی‌فهمیدند که جور نیست و نباید شروع کنند و خود من هم همین اندازه نفهم بودم قبلن ها! ولی بعد از اینکه بهم می‌خورد ماجرا پیچیده‌تر است. حتّی در جوامع غربی که مهد روابط آزاد است، رابطه‌ی دو نفر که پیش‌تر بهم زده‌اند دیگر مثل سابق نمی‌شود؛ حالا در مملکت ما نمونه‌هایی هست که هم دیگر را به فلانِ فلان می‌زنند و بعد دوباره انگار نه انگار، کما فی‌السّابق به لاس زدن خود ادامه می‌دهند! انگار از ابتدا هم علاقه یا رابطه‌ای نبوده که بهم بخورد و اصولن لاس زدن مزّه می‌دهد و تو چه می‌دانی که لاس چیست؟! در این گروه هر دو طرف شاد هستند! در مواردی یکی از طرفین عوضی بوده و با رفتارش پدر دیگری را در می‌آورد؛ دختری هست که آنقدر به او نگاه می‌کنم احتمالن فکر می‌کند خبری‌ست! ولی در واقع من دارم به نگاه تلخش به دوست پسر سابقش که لاس می‌زند فکر می‌کنم. در بهترین حالت هم که هر دو طرف ساده و پاک باشند، هر دو با هم پاسوز این ماجرا می‌شوند و زخم بزرگی همیشه برای‌شان می‌ماند. البتّه این روابط به صورت ناقص و در حالت گذار به مملکت ما وارد شده و یکی از بخش‌های عمده‌ی آن، حذف شده! ولی خوب اگر آن کار هم مجاز بود، باز هم چیزی درست می‌شد؟! تازه نکته‌ی بدتر اینکه این ماجراها به جای اینکه در بستر جامعه رخ بدهد، در آموزشگاه‌ها و ادارات و دانشگاه‌ها محدود می‌شود و این درست مثل این است که شما از مغزتان برای دفع ادرار استفاده کنید! هر چند که آن هم واجب است و اصولن مغز هم در آن نقش دارد ولی کار اصلی آن با جای دیگری‌ست! و تازه تمام اینها زیر تصاویر امام و رهبری و شهدا انجام می‌شوند! و دست‌آخر اینکه این رابطه‌ها همگی به هر حال اخلاقی توصیف می‌شوند و داستان فحشا داستان دیگری‌ست!! من حالم از سیستم جفت کردن دخترها و پسرها در حمّام زنانه و سفره‌های حضرت زهرا و ابوالفضل و به شیوه‌ی عمّه بلقیسی بهم می‌خورد امّا، حس می‌کنم میان مردمانی هستم که نه سزاوار آنند و نه شایسته‌ی این یکی. نمی‌دانم راهش چیست. از آنجایی که تازگی‌ها به انزوا رفته‌ام اینطور بی‌پرده حرف می‌زنم؛ این به این معنی نیست که من آدمم و بقیه گوسفند! ابدن! امّا ترجیح می‌دهم در این جنگل، من چه گاو باشم و چه خر و گوسفند و چه شیر، در قفس باشم و برایم آب و غذا بگذارند و من دلقک‌بازی دربیاورم و تماشایم کنند و برایم حرف بزنند و مسخره‌ام کنند و بخندند، تا اینکه آزادانه بگردم و جدّی جدّی در خطر دوشیده شدن و سواری دادن و خورده شدن و شکار شدن باشم؛ هر چند که دلم برای جنگل تنگ می‌شود!!

جنایتکارهای جنتلمن‌تر

    من خودم در انتخابات هشتاد و هشت به آقای موسوی رای دادم. ولی ایشان همه‌اش دم از قانون‌مداری می‌زدند در حالی که بعد از انتخابات صندوق‌ها را زیر سوال برده و به کارزار خیابانی آمدند و من دیگر از ایشان متنفّر شدم و بصیرت خود را در حماسه‌ی نُهم دی‌ماه نشان دادم و از ایشان بریدم! امّا آقای من! شما را به خدا اگر می‌فهمیدید که یادآوری آن حماسه چه قدر برای من و امثال من سخت است، دیگر یادآورش نمی‌شدید و برایش ستاد بزرگداشت نمی‌ساختید تا بزرگش کنید و داغ دل ما را تازه کنید که عجب خریّتی کردیم به این موسوی آمریکایی رأی دادیم! تازه ما که از او بریده‌ایم؛ شما تصوّر کنید هنوز چندتایی سلّول سرطانی باقی مانده؛ همان اندک تعدادی که به خاطر آنها مغز من با بصیرت هم با پارازیت بمباران می‌شود و اینترنت من مخلص هم تقریبن تعطیل می‌شود؛ شما فکر کنید این گروه چه‌قدر خشمگین می‌شوند از این کار شما و ممکن است دوباره رشد کنند. آیا این سیاست درستی‌ست؟ باور کنید که شوخی نمی‌کنم. از بزرگترین دغدغه‌هایم این است که آمریکا و اسرائیل عجب پست‌فطرت‌هایی هستند امّا، انصافن مردم سوریه چه گناهی دارند که شما در قبال قتل‌شان سکوت می‌کنید و تازه در آن شریک هم می‌شوید؟! می‌دانم آمریکا هم گوساله است ها! همانقدر گوساله که هواپیمای مسافربری ایرانی را بزند. امّا داستان انگار آمریکا و ایران نیست؛ تقریبن به این نتیجه رسیدم که انگار اسیر یک سری جنایتکار هستم که یکی از یکی جنتلمن‌تر هستند. تازه آنقدر بدبختم که از قِبَل تاریخ می‌دانم کمونیسم هم به درد نمی‌خورد وگرنه دلم را به آن خوش می‌کردم! تنها کاری که از دستم برمی‌آید این است که مثل یک بچّه با اسباب بازی‌هایم بازی کنم و مثل شما و رفقا در منجلاب و کثافت دست و پا نزنم!

در مورد من چی فکر کردی؟

    اینها درگیری‌های ذهنی من هستند. حتمن بعضی‌ها می‌آیند و برایم پیام می‌گذارند که تو همیشه مشکلات را مطرح کردی ولی به دنبال پاسخش نرفتی؛ بیشترشان هم منظورشان از پاسخ، اسلام است. می‌دانم که چون اسلام نگفته نظام مالی برمبنای پول بد است پس مشکل پولی من حل می‌شود؛ اسلام حدود روابط دختر و پسر را معیّن کرده و خیال مرا از بابت بانوان راحت می‌کند؛ سیاست ما هم که عین دیانت ماست. مشکل اینجاست که باید چند پرسش بزرگ را نادیده بگیری تا با هزاران ریزترش رو به رو نشوی و دست آخر حاصل‌ضرب شمار پرسش‌ها در اندازه‌شان همانیست که بود! نمی‌دانم درباره‌ی من چه فکری کردی؟ بیشتر مردم در پی مادّیات هستند امّا من به دنبال هیچ کدام از اینها نیستم. من در پی یک چیزم؛ رستگاری. هی پسر! پسر عرق سگی بیار!!

+ یادداشت شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 19:12  به قلم طبا  | 

سلام جناب دنیزلی؛ به خانه خوش آمدید!

    مرد مسلمان! همین الآن بغضم گرفته و اشک در چشمم جمع شده. باور نمی‌کنی؟! اغراق می‌کنم؟ باور کن عین حقیقت است. از یک دیوانه‌ی متولّد اوّل دهه‌ی هفتاد ایران بعید نیست اصلن! خبر خداحافظی‌ات از تلویزیون ترک را خواندم و حواشی آن. هر چند که قرار بود لوکا سرمربّی باشد و به مفتضحانه‌ترین شکل، بازیکنان نظرشان را به مدیریّت غالب کردند و مرد سختگیر را کلّه‌پا کردند امّا، آمدنت به ایران قطعی شده و این از همه چیز مهم‌تر است؛ تو به ایران می‌آیی؛ پرسپولیس دوباره مال ماست!

    اصولن عادت دارم که اگر تاریخ یک رخ‌داد را فراموش کنم، قدم به قدم عقب می‌روم و به قرینه‌ی ماندگارهای دیگر تاریخ پیدا می‌کنم آن را. داشتم فکر می‌کردم به روزهای دوست‌داشتنی که با تو سپری شد؛ درست یادم نیامد کی بود. آن زمان‌ها که روزنامه‌ی شرق حرفی برای گفتن داشت و حقیقتن خواندنی بود و قوچانی سردبیرش بود، سالنامه‌ای منتشر کرد در نوروز؛ روی جلدش تصویر محمود احمدی‌نژاد بود در صحن مجلس که از صفحه‌ی نمایش دوربین صدا و سیما گرفته شده بود وبالای آن چراغ قرمز دوربین روشن بود و نوشته بودند «برخاستن راست از دنده‌ی چپ» با توجّه به سال برخاستن این چپ‌دنده، پس نوروز هشتاد و پنج بود. بله! در آن سالنامه در صفحات ورزشی، از حذف پاس تهران در لیگ قهرمانان آسیا به عنوان یکی از تلخ ترین اتّفاقات سال هشتاد و چهار یاد شده بود. بله قربان! تیم پاس شما که به راحتی و با پنج برد و یک مساوی با قدرت از گروهش صعود کرده بود، و در مرحله ی حذفی آنقدر زیبا بازی کرد تا همه از تو به نیکی یاد کنند و حذف تیمت را از بی‌مبالاتی دو دروازه‌بان و مدافعان تیمت بدانند که مثل همیشه به سبک ایرانی‌ها تیم را به باد دادند! پس سال بعدش، هشتاد پنج بود که شما سرمربّی پرسپولیس شدی؛ بله دیگر ما هم سال اوّل دبیرستان بودیم. افسرده و خسته بودم؛ فشار درس‌های دبیرستانی و جو دل‌ناچسب آنجا حالم را بهم می‌زد و بعد از ساعت مدرسه یک دقیقه هم در آن جهنّم نمی‌ماندم و خانه می‌آمدم و آن‌وقت، شور و هیجان آن سال من تیم شورانگیز تو بود! می‌رسیدم خانه و بازی پرسپولیس و ابومسلم سه به سه مساوی بود؛ دست آخر هم چهار به سه می‌باختی امّا، کدام اهل فوتبال است که بازی هفت گله به وجدش نیاورد؟! دست خودت که نبود؛ مهره کم داشتی. ستاره‌های تیمت معدنچی و نیکبخت بودند که هر چند زیاد گل زدند امّا به همان اندازه هم موقعیّت خراب کردند. بادامکی هم بد نبود امّا، دیگر چه بازیکنی در اندازه‌های طراز اول ایران داشتی؟ همین که تیمت پرشور بود از سرمان هم زیاد بود! دستِ‌آخر هم بعد از سالها، برای یک روز پرپسولیس را به صدر جدول لیگ بردی و فردایش با فاصله‌ی سه امتیاز قهرمانی را از دست دادی.

    حالا شما برگشتی. فوتبال مزخرف ایران را، با این همه کثافت دولتی که در آن غرق شده، شاید بتوان تنها با عسل امثال تو از گلو فرو برد. دوستی حرف جالبی می‌زد؛ وقتی همه‌ی تیم‌ها غرق در این دولت‌اند، انگار شرایط برای همه مساوی‌ست و دوباره می‌توان رقابت را معنایی دیگر کرد؛ وقتی همه دولتی‌اند، چرا «آن» دولتی ببرد؟! بگذار پرسپولیس دولتی مزخرف که منِ هوادار در تغییراتش هیچ نقشی ندارم پیروز باشد! حالا شما برگشتی و از خلاف آمد عادت این خواست من هوادار هم هست. شما را دوست دارم به واسطه‌ی تمام آن خاطرات شیرین که گفتم قربان! زمستان امسال ما را، و آنطور که قراردادت می‌گوید سال آینده‌ی ما را دوباره پرشور و گرم کن آقا و ما هم در عوضش مثل همیشه دوستت داریم. حالا که علی کریمی و کلّی ستاره‌ی دیگر داری، نمایشی از تکنیک و هیجان را برای‌مان اجرا کن تا من دوباره از پس روزهای سردی که آدمها اطرافم برایم می‌سازند، با علاقه به خانه بیایم تا تو را، رقص تیم تو را تماشا کنم. جناب! نه به خاطر اینکه مارکوس مرک گفته که به خاطر تو از این پس فوتبال ایران را دنبال می‌کند نه؛ فقط به خاطر اینکه نقش تو در خاطر ما خوش است از دیدنت خوشحالم. گفتی که این بار با همسرت می‌آیی و امیدواری در ایران احساس راحتی کند؛ باور کن دوست داشتم خانم را با مادر آشنا کنم تا از تنهایی در این مملکت در بیاید! باور کن حاضرم هر کار دیگری برایت انجام دهم؛ فقط بیا و این زمستان را گرم کن؛ بیا این یلدا را کمی با ما سپری کن و با هنرت سرگرم‌مان کن تا سحر نزدیک‌تر شود. ارداتمند، پسری که دو بار، یکی سال اوّل دبیرستان و دیگری سال دوم دانشگاه، با شما شور گرفت؛ طبا هستم؛ سلام جناب دنیزلی! به خانه‌ خوش آمدید!!

+ یادداشت شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 23:17  به قلم طبا  | 

وقتی بزرگ شدیم...

    بچّه بودیم خانه‌مان از این خانه‌های دو طبقه‌ی ویلایی قدیمی بود و هنوز برادر و خواهر کوچک به دنیا نیامده بودند و حجم خانوار کم بود و در یک طبقه جا می‌شدیم و طبقه‌ی پایینی را پدر اجاره می‌داد. خانواده‌های زیادی را دیدم آنجا. خانواده‌ی آقای بابایی که یک زن و شوهر میانسال بودند با دختر کوچک‌شان و مردمان آرام و خوبی بودند. فرزانه خانم و آقا عبدالله که هنوز که هنوز است نام خانوادگی‌شان را نمی‌دانم فقط می‌دانم بسیار مذهبی بودند! زوجی جوان که زندگی چندان جالبی نداشتند و درگیری و تلخی میان‌شان موج می‌زد. بیوه‌زنی همراه پسرش مدّتی مستأجر ما بود اگر اشتباه نکنم. به هر حال فرقی نداشت که چه گروهی آنجا، در کنار ما باشند؛ ماجرا این بود که هر وقت فضای خانه بهم می‌ریخت، ما سرازیر خانه‌ی همسایه می‌شدیم! آن زمان که گاه‌گاهی پدر و مادر درگیر می‌شدند از جنس نمک زندگی بود، و رفتن ما به خانه‌ی مثلن آقای بابایی و اینکه پس از پایان دعوا ایشان ما را با ناز و نوازش به خانه برمی‌گرداند هم با نمک بود! امّا طولی نکشید که با الکلی شدن پدر و تشدید درگیرهای مادر و پدر و تند و تند شدن تکرارشان، من و خواهرم ترجیح می‌دادیم که ساعات طولانی از روز را منزل همسایه بگذارنیم. وقتی با کتایون، دختر آقای بابایی همبازی می‌شدیم، ضمن همه‌ی فکری که برای خانه داشتم و اینکه مثلن الآن پدر دارد آیا مادر را می‌زند هنوز یا نه، به هر حال کیفی هم می‌کردیم؛ بچّه بودیم دیگر؛ سرگرم می‌شدیم و می‌گذشت و خوب از آسیب بیشتر هم در امان بودیم. داستان زمانی غیرقابل‌تحمّل می‌شد که همسایه‌ی مورد نظر کیس مناسبی نبود! خاطرم هست گاهی منزل خانم بیوه و پسر جوانش را به خانه‌ی خودمان ترجیح می‌دادم؛ یا نه از آن بدتر، خانه‌ی زوج جوان را هم به یاد دارم! خوب یادم هست که مثل همیشه دعوا بود و پدر خورده بود و می‌زد و مادر می‌خورد و ما آمده بودیم پایین خانه‌ی زن و شوهر جوان که خودشان هم رابطه‌ی گرمی نداشتند و من خیاری می‌خوردم که مادر آمد و به زور بالا بردمان. آخر مادر دلش می‌سوخت؛ می‌فهمید که آدم وقتی از یک تشنّج خانگی به یک خانه‌ی متشنّج دیگر پناه می‌برد می‌خواهد خیار در دستش را بزند به دیوار تا بترکد و دیوار سبز شود تا کمی جالب شود دنیا برایش! به خصوص که آدمش نوگل باغ زندگی باشد! و البتّه پدر هم مخالف این پناهندگی ما بود منتهی به این دلیل که نگران آبرویش بود و از آقای بابایی با آن استیل مودّبش و از آقا عبدالله و معصومیتش و تقریبن از همه‌ی آدم‌ها متنفّر شده بود، از وقتی که دیگر خودش نبود و  وجودش را گند گرفته بود. و پدر نمی‌فهمید که آبرویش و هر چیز دیگری که شاید روزی دوستش داشت، با بوی گند الکل خودش از بین رفته بود و به زور نگه داشتن ما در آن طوفان بدبو، هیچ فایده‌ای برای هیچ طرف ندارد. گاهی فکر می‌کنم اگر مثلن آقای بابایی مرا و خواهرم را و باقی آنها که بعد از ما متولّد شدند را به فرزندی می‌گرفت، با همه‌ی غم و غصّه‌ای که برای مادر و دردهایش داشتم، باز هم زندگی بهتری می‌داشتیم. کاری هم از ما برنمی‌آمد. حالا من که چیزی بارم نبود امّا مرضیه دختر باهوش و همه‌چیزفهمی بود ولی باز هم کاری برنمی‌آمد؛ بچّه بودیم آخر؛ وقتی هم بزرگ شدیم، پدر مرده بود و مادر ...


    این نوشته به یاد رفیقی که چند ساعت قبل خانه‌اش را ترک کرد و رفت به جایی که مهم نیست کجاست؛ فقط اینجا نیست. تقدیم به علیز!

+ یادداشت شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 1:57  به قلم طبا  | 

آقا خودش خوب می‌دونه...

    هفت شب بود. جلوی سفارت امارات متّحده‌ی عربی بودم؛ و در واقع جلوی رستوران حاتم. کمی قبل‌ترش در ولیعصر، از پارک‌وی، عصر چهارشنبه‌ی دل‌انگیزم را تا ظفر پیاده آمده بودم. این که می‌گویم دل‌انگیز، نتیجه‌ی دبیری صبح در مدرسه است که دوست‌ش دارم و دو کلاس معارف عصر در دانشگاه که به رغم تنفّر از آنها، می‌دانم که وقت صرف شده برای‌شان، منجر به چهار واحد نمره‌ی شیرین بالای هجده و بلکم بیست خواهد شد! با اینکه مثل همیشه دل‌انگیز بود و من هم لباس گرم همه‌جایم را پوشانده بود و سلّانه سلّانه پیاده‌رو ولیعصر را گز می‌کردم و از سرمایی که توی صورتم می‌خورد و تماشای مغازه‌های پررنگ و نور ولیعصر لذّت می‌بردم و گاه‌گاهی اسنیکرز می‌خوردم و با دوستان نازک‌تر از گلم تلفنی و پیامکی می گفتم و می‌شنیدم و می‌خندیدم، با این‌همه این چهارشنبه کمی دلگیر شده بود. از صبح که وارد مدرسه‌ی راهنمایی شده‌بودم، یا بهتر بگویم از روز قبلش، وقتی فضای غم‌بار مدرسه را دیدم و وقتی فضای جوزده‌ی سنگین عزاداری را دیدم، دلم گرفت.

    اصولن خیلی فکرهای فلسفی می‌کنم به اینکه ممکن است در اشتباه محض باشم و هر عقیده‌ای دارم غلط باشد و کارهایم آثار منفی داشته‌باشد و خلاصه مصداق «خالدون‌فی‌النّار» و «فی ضلالٍ مبین*» باشم امّا، آخر شب من می‌مانم و همان عقاید چه درست باشند و چه غلط. بنابراین وقتی وارد مدرسه‌ی راهنمایی می‌شوم و می‌بینم سیاه‌پوش شده و در حیاطش* بساط نذری* برپا شده و شالهای سیاه توزیع شده و زنگهای تفریح کوتاه شده و زنگ عزاداری ویژه تعبیه شده تا نوجوانان عاشورایی مدرسه عزاداری کنند، دلگیر می‌شوم؛ والبته عقیده‌ی من می‌تواند اشتباه باشد و دلگیری من بی‌توجیه امّا به هر حال عقیده‌ی من است و دلگیر می‌شوم. آخر من به خاطر همین شک‌ها که دارم، هیچ وقت عقاید فلسفی ام را که برسرشان اختلاف بسیار است برای شاگردانم رو نمی‌کنم؛ آخر من همه‌ی انگیزه و شوق و ذوقم برای کارم، ساختن ساعتی برای بچّه‌هاست تا کمی شاد باشند در مدرسه‌ای که ریاضی و فیزیک سخت‌شان می‌گیرند؛ من می‌خواهم بچّه‌ها شاد باشند و برای‌شان «مهمان مامان» پخش می‌کنم و حسن پورشیرازی در طنزی تلخ که از غرق شدن آدم‌هایی در نوستالژی می‌گوید، آواز می‌خواند و بچّه، به من می‌گوید «آقا محرّمه هااااا!» و من تلخ می‌شوم و بغضم می‌گیرد و یدالله، همان حسن پورشیرازی، می‌خواند: «... آقا خودش خوب می‌دونه، که ما اونو از رودخونه، درش آوردیم، بیرون آوردیم، آوردیمش توی خونه...حالا پاشو حالی بکن برقص و خوشحالی بکن...» و من «علی بی‌غم» را در حال کوبیدن دیزی یادم می‌آید و بعد «فردین» را که چه طور دق‌مرگ شد و بعد یادم می‌آید که خودم بعد از بیست سال دق‌مرگ شدن شاید به زودی جلوی گلوله بمیرم! آخر دیروز حریم سفارتی دیگر را شکستند.

    بعد از اینکه پولم را در حاتم آتش زدم و تصمیم گرفتم دیگر پایم را در چنین جاهایی نگذارم، دلم خواست بروم به پلیس جلوی سفارت امارات متّحده‌ی عربی بگویم «رفیق! می خوام سفارت رو اشغال کنم! پایه‌ای؟!» بعد تابلوی «عکسبرداری ممنوع!»  جلوی سفارت را دیدم و یاد دوربین‌های صدا و سیما افتادم که دیروز چه قدر پرشور این اقدام انقلابی را پوشش می‌داد و بعد به ذهنم رسید که حق دارند و روی دیوار هیچ سفارتی ننوشته بالا رفتن از دیوار ممنوع! بعد ناگهان مثل همیشه از پلیس مثل سگ ترسیدم و راه افتادم به سمت خانه. و در راه در قصرالدّشت و در تاکسی، مرد گفت: «...شاگرد نمازخوان آوردم و معتاد و بی‌دین نمی‌آورم!» و راننده با صدایی که اعتیادش فریاد می‌زد، نداشتن شاگر معتاد را تایید کرد و احسنت و آفرین گفت و با مسافر دیگری شروع به نقد نحوه‌ی عزاداری در مملکت کرد و گفتند که: «اینها که برای خود خدا این کارهارا نمی کنند؛ برای دوزار ثوابشه که یه وجب بیشتر تو بهشت بخرن که اونم توی این کارا نیست و باید برن خیریه...» و من می‌پرسیدم، از خودم، خدا کیست و ثواب چیست و بهشت کجاست؟! وقتی تاکسی دو چهارراه نرفته بود که دیگر نرفت و بیست دقیقه طول کشید و فهمیدم که دسته‌های عزاداری خیابان را بسته‌اند و از ماشین بیرون زدم و راه خانه را پیاده پیش گرفتم و وقتی می‌دیدم و فکر می‌کردم تعداد رفقای نازک‌تر از گلم، آنها که حرف مرا می‌فهمند و من هم می‌‌فهمم‌شان روز به روز کمتر می‌شود، گریه‌ام گرفت.


* در ابتدا نوشته بودم ظلال، حیات، نظری!

+ یادداشت شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 0:17  به قلم طبا  | 

به ایران نزدیک می‌شوید

    آخرین بارهایی که اینچنین صبح زودی از خواب بیدار می‌شدم برای تماشای ماجرایی، تابستان هشتاد و هفت بود و المپیک پکن. به رغم همه حیرت خانواده، پنج و نیم صبح بیدار می‌شدم تا بازی‌های تیم ملّی بسکتبال ایران را ببینم و بعدش هم تا عصر پیگیر دیگر ایرانیان حاضر در پکن باشم. یا پیشتر مثلن برای بازی‌های کوپا آمریکا بود که سه و چهار بامداد بیدار می‌شدم. در آن المپیک که له شدیم و اگر هادی ساعی و غیرتش نبود، یک ملّت با این همه ادّعا هم‌ردیف افغانستان جنگ‌زده و فقیر قرار می گرفت؛ ما هم از همه دنیا زده شدیم! البته یک بار دیگر هم بعد از این صبح خیلی زود بیدار شدم به خاطر دیدن یک ماجرا، که شد پایان همه‌ی آنچه که اسمش شوق و ذوق و به ویژه از جنس شور ملّی بود! این آخرین بار، بامداد شنبه بیست و سوم خرداد هشتاد و هشت بود و بعد از آن مرد، بخشی از روحم!

    یک بار دیگر هم اینچنین میخکوب شده بودم؛ و البته آن صبح زود نبود و عصر هنگامی بود و به قول شیخ بعد از خواب ظهرگاهی! همینطور منتظر شنیدن نام کسی بودم و نشنیدم و نشنیدم تا نفر پنجم. باری، آن روز و متعاقب آن چهار سال بعدش آن آخرین باری که با شوق، شبانگاهان تلویزیون ایران را گرفتم، و تمام اتّفاقاتی که به تبع این‌ها افتاد، کار ما را به آنجا رساند که این روزها، ساعت به ساعت برای‌مان شماره می‌اندازند در مجامع بین‌المللی که چند کاغذپاره به نام‌مان شده! نام ایران یادآور هزار ننگ و بی‌آبرویی شده در اذهان عمومی؛ همه از ما می‌ترسند و ما خطر بزرگی هستیم در دنیا.

    حرف و سخن زیاد است و فکر مشغول؛ کاری به دیگران ندارم؛ خسته‌ام. از اینکه ترس دیگران از من و ما، مایه‌ی عذاب روحی‌ام شده منزجرم امّا، همه‌ی اینها به کنار، شاید به عنوان یک مسکّن، تیم ملّی والیبال ترسی از ایران به دل جهان انداخته که مایه‌ی افتخار است این روزها. تیم و بازیکنانی که برای من خاطرات زیادی را از آن روزهای شوق و ذوق زنده می‌کند و اگر زنده بودم در پایان این راه به افتخارشان از آن خاطرات خواهم نوشت. پیاپی برنده می‌شود مقابل بزرگان و آن‌ها که صبح زود بیدار می‌شوند را میخکوب و یخ‌زده نمی‌کند مقابل تلویزیون که هیچ، به فریاد شادی از زمین هم می‌کند. مدّت‌ها بود که واکنشی بی‌مهابا نشان نداده بودم به خبری تا آنکه شنیدم از رفیقم که گیم پنجم را بردیم برابر صربستان و ناخودآگاه پریدم و در آغوشش گرفتم! ژاپن، صربستان، لهستان، آرژانتین گرفتار شدند؛ بعد از مدّتها سرافکندگی از علامت خطر بودن برای دنیا، دوست دارم برای برزیل و باقی تیم‌ها بنویسم، با افتخار، خطر! به ایران نزدیک می‌شوید!

+ یادداشت شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 19:12  به قلم طبا  | 

هدیه به سادات

    الاغ بی‌شعور! به من جور دیگه گفته و رفته و همه چیز رو صاف گذاشته کف دست خواهر دیوانه‌ش! به من گفت چند روز دیگه پزشکها نتیجه رو خواهند گفت که می‌تونه راه بره یا باید تا آخر عمر روی ویلچر بشینه؛ بعد صاف رفته به اون خل و چل گفته قطع نخاع شدم! حالا منم درست نمی‌دونم چه شده که؛ دست و دلم نمی‌ره که زنگش بزنم و ببینم چی شد. مرخص شده گویا؛ این پسره می‌گه شبها تو اینترنت و چت پیداش می‌شه. خانم که دیده من تماس نمی‌گیرم، دائم پاپی پسرش می‌شه که توی اینترنت باهاش حرف بزن ببین چی شد؛ نمی‌دونم این بچّه چرا دیگه شل می‌گیره. اصولن که تنبل هست ولی فکر کنم بو برده و اونم دوست نداره خبری بگیره. این اواخر از حرفاش معلوم بود که یه چیزی‌ش هست؛ می گفت هلی‌کوپترهایی دنبالش می‌کنن! بهش گفتم پسرجان برو اینا رو به یه روانکاو بگو ببین نظرش چیه، ناراحت می‌شد و می‌گفت تو داری به من توهین می‌کنی. نمی‌دونم؛ یازده سال زندگی توی غربت سخت هست ولی خیلی‌ها هم سال‌ها خارج زندگی کردن و بهترین زندگی رو دارن. شاید اینکه از همه‌ی آدم‌های این‌طرف ناامید شد دلیلش بود؛ تماسها وحرف و حدیث‌هایی که لابد دیوونه‌ش می کرد. همین خواهرش بارها در اوج مریضی زنگ می‌زد و مزخرفات ذهنی‌ش رو تحویلش می‌داد. همه‌ی این‌ها بود ولی اصلن چرا رفت؟ یه کم خودخواهی و کلّه‌خری خودش بود ولی فشار هم زیاد بود. خر بود! یهو می‌دیدی با یه دختر اومد خونه و می‌گفت دوسش دارم و از این حرفا؛ دو روز بعد دختری نبود و دو روز بعدش بود، یکی دیگه! با اینکه خودش یه کم سوسول بازی در می‌آورد ولی حق هم داشت. مادر قمی مذهبی سنّتی واپس‌مونده با همین عقایدش دخترش رو هم بیچاره کرد دیگه؛ معلومه دوست دختر و این چیزا رو پس می‌زد. فقط هم این مادر و پسر نیست که؛ مملکت رو گه گرفته! همین خانم! یه عروسی که بریم و برگردیم سه هزار بار به طور نامحسوس دهن ما رو بو می کنه که مبادا اون پشت مشتا... بعد همین خانم دوست شوهرمرده‌ش به عنوان هدیه‌ی عید غدیر برای خاندان سادات ما، یه تزئینی آورده، جای کنیاک روسی! جامعه‌ی سردرگم همینه دیگه؛ کنیاک روسی به مناسبت عید غدیر! زنیکه نفهمیده چی خریده، خانم هم از اون بی سواد تر برداشته تزئینی رو گذاشته سر طاقچه! گناهی هم ندارن؛ همینه دیگه. این بی معرفت الاغم از این همه مزخرفات فرار کرد رفت، ولی ظرفیّت نداشت دیگه. نمی‌دونم؛ خسته‌م؛ احساس پیری شدید می‌کنم. همه چیز که بد هست، با این ماجراها که دیگه بد تر. می‌ذاشتمش روی دوشم می‌بردمش بیرون؛ اگه اون کارش تموم بشه، که در هر حال شده، منم کارم تمومه دیگه. حالا نذر کردیم که اگه بتونه دوباره راه بره یه خونی بریزیم؛ گوسفندی چیزی. نمی دونم این پسره چشه؛ همینجوری زُل زده به این لپ تاپ!

+ یادداشت شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 23:23  به قلم طبا  |