به سلامتی اوضاع اقتصادی این روزهای مملکت و به توصیهی چندی از رفقا، این را منتشر میکنم تا سرآغازی شود برای انتشار اینگونه نوشته هایم. هرچند که این روزها خیلی کمتر از زمان نوشتن این، امید در زندگی را تجربه میکنم!
تقدیم به پدران و مادرانی که وقتی وارد این بازی شدند، قرار نبود اینگونه له شوند.
گرانی
/فصل تابستان گذشت
بستنی کم خوردیم!
از زمانی که نهچندان دور است، قیمتش دو، سه برابر شده است
کسب و کار پدر اما راکد، روزيش كمتر و كمتر شدهاست
اين نهآنست كه او قصد خريدن نكند
بلكه هربار دروغي ز من و مادر و خواهرجانم
كه: پدر! تازگي از آن خورديم!
يا كه: ما بيماريم!
پدر از راه بدر ميآرد
/فصل تابستان گذشت
به سفر كم رفتيم!
خرج آن بسيار است! از زماني كه نهچندان دور است!
پدرم خرج سفر را دارد
پدرم خودروي شخصي دارد
مادرم عشق سفر را دارد
ليك هربار دروغي ز من و مادر و خواهرجانم
كه: پدر! تازه سفرها كرديم!
يا كه: تهران خوب است؛ شب به تجريش رويم، دور زنيم، برگرديم!
سفر ما به سر ميآرد
/فصلها ميگذرند
پدرم ميداند
كه دروغ است اينها
كه: پدر تازگي از آن خورديم؛ تازه سفرها كرديم
فصلها ميگذرند
زندگيمان خاليست
ز هرآنچه كه دلي شاد كند
مرهم اين دل بيچارهي ما امّيد است
سفر ما امّيد، بستنيمان امّيد
فصل ما امّيد است
شهريور هزار و سيصد و هشتاد و هفت
برچسبها: دلار دو هزار تومانی, سکّه ی یک میلیون تومانی, اینگونه نوشته ها, گرانی, پدر و مادری که له می شوند
