تبليغاتX
"یادداشت"

"یادداشت"

"Note"

تیم من، مرده

نه سرور است و نه بالانشین، تیم من؛ تیم من هم نیست؛ تیم مهندسان و حاج آقا ها؛ همان مهندسان و حاج آقایانی که استقلال را هم غصب کرده اند. شخصیت؟! اگر شخصیت داشت که همه بازیکن ها نمی رفتند. اگر تاریخی هم بود، آنقدر خاک خورده که کسی یادش نیست؛ بازی شش تایی؟! هه! سالهاست که مهندس و حاجی با مهندس و حاجی مساوی می کند! هویت؟! کدام هویت؟ زمانی هویت بود که جز برای برد به زمین نمی رفت؛ حالا اما تیم بازی می کند تا آقایان راضی باشند؛ یک روز با برد و روزی با باخت و سالی دو بار هم با مساوی، آقایان خشنود می شوند.

هیچ ندارد؛ تیم من؛ فقط پیراهنش قرمز مانده؛ شاید چند روز دیگر پیروز شود؛ آنوق تیم قرمزی است که یک برد دیگر مقابل استقلال دارد؛ باز هم اما هیچ ندارد؛ پرسپولیس، تیم من، مرده؛ مثل تمام ورزش ایران مرد، از بس که جان نداشت!

+ یادداشت شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 1:5  به قلم پوریا طباطبایی  | 

"یادداشت" سه ساله شد!

الآن، سه سال و دو روز از اولین یادداشت اینترنتی من می گذرد. به تشویق یک معلم خوب و نازنین، تصمیم گرفتم تا به سبک مقاله هایی که هر چند وقت یک بار در مدرسه منتشر می کردم، یادداشت هایی در فضای هیجان انگیز وب، پخش کنم؛ البته خیلی هم پخش نشد. خودم نخواستم. چرا که همان درس و مدرسه مانع از به روز رسانی منظم "یادداشت" می شد و من دوست نداشتم مردم را معطل خود کنم و به همین دلیل هیچ تلاشی برای فراگیری وب نوشتم نکردم.

مدرسه، وب نوشت خیلی از هم قطار ها را تعطیل کرد و آنها دیگر فرصت سر زدن به من را هم ندارند؛ اما من، نوشتم و نوشتم تا سه سال شد. و حالا در آستانه سال چهارم "یادداشت"، هم اوضاع اجتماعی تلخ است و هم با غول پیش دانشگاهی و کنکور سر و کار دارم. حتی همین یادداشت سالگردنامه را هم، در حالی می نویسم، که از وقت خوابم زده ام، و باز هم می دانم که کمتر کسی آن را خواهد دید. اما...

اما هدف من در این سه سال نوشتن یادداشتهای خوانده نشده، عوض نشده است؛ اول به خاطر دل خودم می نویسم تا غم باد نگیرم!؛ دوم به خاطر همان اندک دوستانی که هنوز فرصت مرا دارند؛ و سوم اینکه تمام این سالهای کم مخاطب، بایگانی و شجره "یادداشت" و من هستند. پس همانطور که تا به حال "یادداشت" را زنده نگه داشتم، باز هم خواهم نوشت تا هم خودم حس خوبی داشته باشم، هم حس خوبم را با اندک دوستانی که هنوز مرا می خوانند در میان بگذارم و نهایتن گذشته ای را برای هویت این وب نوشت در سالهای بعد داشته باشم.

در این روزهای سخت، در سال بد، در سال باد، در سوم مرداد، "یادداشت" سه ساله شد!

+ یادداشت شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 1:0  به قلم پوریا طباطبایی  | 

اگر نبود...

اگر نبود، شاید هنوز تیمها، با شماره های فارسی، در لیگ ایران حاضر می شدند. اگر نبود، شاید هنوز سازمان لیگی نبود. اگر او نبود، شاید هنوز جام آزادگان و لیگ ۱۲ تیمی داشتیم. و اگر نبود او، شاید هنوز و هنوز، تیم ملی هم مثل باشگاه های بزرگ مملکت، باید برای تمرین، زمین اجاره می کرد و خانه به دوش بود و خبری از کمپ نبود. بدون او، شاید که نه، حتمن، پای بزرگترین مربی تاریخ فوتبال ایران-بلاژویچ*- به ایران باز نمی شد و آنقدر متوقع نمی شدیم که از یک دوره به جام جهانی نرفتن ناراحت شویم و فراموش کنیم غیبت های بیست ساله را در جام جهانی.

 بدون حضور و تلاش او و همفکران و همبندانش، نه فوتبال، که صنعت ایران هم، هنوز در عمیق ترین نقاط واپسگرایی دست و پا می زد و از همین پیشرفت های هرچند کو چک و سطحی هم خبری نبود. اگر نبود و فکر نمی کرد، الآن در بند نبود. این سرنوشت هر که هست و فکر می کند است، که در بند باشد و اصلن اگر نبود و در بند نبود و فکر نمی کرد، محسن صفایی فراهانی نبود!


* این جمله تقدیم به برادران احمدپور و همه دوستانشان ملقب به شکارچیان کرکودیل!

+ یادداشت شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 17:19  به قلم پوریا طباطبایی  | 

این صحنه ها آشنا نیست؟

در آستانه بازی با کره شمالی، و در حالی که تنها راه صعود ما به جام جهانی پیروزی مقابل این تیم است، درباره سرنوشت این بازی صحبت زیاد است. حتی فکر نتیجه نگرفتن هم تلخ است و من هم کاری به آن ندارم؛ حالا فرض کنید کره شمالی را بردیم؛ امارات و کره جنوبی را هم؛به جام جهانی خواهیم رفت.

روزهای صعود، یا سازمان تربیت بدنی رییس ندارد و ورزش کشور دچار سرگیجه است، یا رییس تازه آمده و بدش نمی آید صعود را به نام خودش بنویسد. و دوستان سر سهم خود درگیر می شوند. یک لحظه صبر کنید؛ این صحنه ها آشنا نیست؟ مگر سه-چهار سال پیش نبود...

چون قطبی شناسنامه ایرانی دارد، دست کم به خاطر دستیاری "گاس هیدینک" در بازی رده بندی جام ۲۰۰۲، کسی نمی گوید که او برای جام جهانی کوچک است؛ بیچاره "برانکو" که شناسنامه اش کروات بود تا همه یادشان برود او با "بلاژویچ" در رده بندی ۱۹۹۸ بوده!

خوب! قطبی ماند! اما چون از شناسنامه شانس آورده، باید یک طوری حالش را گرفت؛ چند روزنامه تیتر می زنند: «فلان بازیکن باید دعوت بشه، فلانی نباید بشه. باید به یک-هشتم صعود کنیم (هنوز در صعود به جام جهانی مانده ایم!).» چند نماینده متعهّد مجلس فریاد می زنند: «چرا در کشور غربی اردو زدی؟ مگر کشور چهار فصل خودمان چه کم دارد؟ فوقش می توان در کشورهای دوست و برادر اردو زد! اصلن ما باید با مربی خارجی بزرگ به جام جهانی برویم (این دیگر یک تحول اساسی در تفکر دوستان است!).» و در پایان ماجرا، درست زمانی که تیم در آستانه بازیهاست، چند تیتر جنجالی، و شاید چند تماس تلفنی که: «هی! فلانی! تو که خیلی توپی! چرا باید سوگلی قطبی بازی کنه، تو نیمکت نشین باشی؟!» تا بدین ترتیب، جو به گونه ای شود، که یک عده به یک عده پاس ندهند، و اگر روزی مربی تیم ملی شدند، از خجالت هم بازی های سابقشان دربیایند. این صحنه ها آشنا نیست؟ مگر سه-چهار سال پیش نبود...

سفر به آفریقای جنوبی، هم فال است و هم تماشا! عده ای از آقایان مسول ساماندهی هواداران در آفریقا خواهندشد، و باید منتظر ناپدید شدن پولهای پرداختی مردم بابت بلیط سفر، و استادیومهای خالی از تماشاگران ایرانی و سرگردانی ایرانی ها پشت درهای آن، در آفریقا باشیم. سفر به آلمان هم لذت بخش بود؛ انگار سه-چهار سال پیش بود! انگار که در این مملکت ابوعطا خواندن قورباغه ها، صعود به جام جهانی هم، خیلی شیرین تر از حذف نیست!! همین سه-چهار سال پیش بود!!!

+ یادداشت شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 8:24  به قلم پوریا طباطبایی  | 

قهقهه‌ى فوتبال، فرياد زندگى!

هفته‌ى پيش، وقتى خبر انتصاب محمّد مايلى‌كهن به سرمربّى‌گرى تيم ملّى فوتبال را شنيدم، بغض گلويم را گرفت! اصلن توجيه‌پذير نبود؛ امير قلعه‌نويى يا على دايى انتخاب بدى بود، امّا توجيهى داشت؛ مايلى‌كهن را كجاى دلمان بايد جاى مى‌داديم؟ كنار آن همه خاطره‌ى بدى كه از او داريم؟ تنها پاسخ اين بود:"همينى هست كه هست!"

دو روز پيش كه خبر انتصاب افشين قطبى به سرمربّى‌گرى تيم ملّى فوتبال را شنيدم، فرياد زدم و از ته دل قهقهه! همينطور روز قبلش، كه خبر بركنارى مايلى‌كهن را شنيدم. چه تفاوتى دارد، كه توجيهش چه باشد؟ آنچه كه رخ داده‌بود، همه‌ى آن چيزى بود كه من مى‌خواستم؛ حضور مردى كه خاطرات خوشى را با او تجربه كرده‌بوديم. پس به خاطر تمام اين خاطرات خوب، اصلن مهم نيست، كه افشين، چرا و چگونه به ايران برگشت.

اين تمام معنى فوتبال است؛ زندگى! "نرون مرد؛ امّا رم زنده‌است." تازه، رم هم ممكن است روزى نابود شود؛ به هزار و يك دليل طبيعى و غير طبيعى. فوتبال امّا مگر مى‌ميرد؟ تا زنده‌است انسان، فوتبال هم زنده‌است؛ چون فوتبال زندگيست. مگر اوضاع فرقى كرده‌است؟ هنوز هم همينى هست كه هست؛ آدمها امّا قوّه‌ى فراموشى دارند؛ چون بايد تلخى‌ها را از ياد ببرند و زندگى را ادامه بدهند. و ماهم فراموش كرديم كه چه گذشته‌است؛ در غم برباد رفتن تيم ملّى فسرده شديم، و يك هفته‌ى بعد از آن، بعد از يك هفته زشتى و تلخى، براى همان تيم ملّى قهقهه زديم! مگر مهم است؟ مگر مهم است كه افشين بايد براى مصاحبه‌اش با فلان شبكه جواب پس‌بدهد؟ يا مهم است كه بعد از اين‌همه تصميم بى‌منطق، اين تصميم به ظاهر منطقى، با چه هدفى گرفته‌شده‌است؟ مهم است؟ نه! ما قهقهه مى‌زنيم چون همه‌اين تلخى‌ها مرده‌اند و باز هم خواهندمرد؛ فوتبال امّا زنده‌است؛ ما خوشحاليم؛ همه‌ى ما كه به استقبال سومين بازگشت افشين قطبى، به فرودگاه رفتيم.

هيـــــــهو! زنده‌باد خاطرات خوب، زنده‌باد افشين؛ زنده‌باد فوتبال.

+ یادداشت شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:9  به قلم پوریا طباطبایی  | 

واقعن ما بهترين مردم دنيا هستيم؟ نجيب‌ترين چه؟ ما كه دست‌جمعى، يك نفر را، به هر دليل در يك ورزشگاه، مورد هتّاكى قرار مى‌دهيم؟ ما كه در بيانه‌هاى مختلف به هم فحش مى‌دهيم؟ اينها جمع كوچكى از مردم ما نيستند. آنها كه پشت چراغ قرمز‌ها و راه‌بندان‌ها بوق‌هاى بى‌مورد مى‌زنند هم استثناى كوچكى از همين مردم نجيبند؟ يا آنها كه خودروى همسايه را به‌خاطر اشغال خاك جلوى خانه‌شان خط‌ مى‌اندازند و پنچر مى‌كند؟ نه هموطنان! نه! اين خود نانجيب ماست!

+ یادداشت شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 22:34  به قلم پوریا طباطبایی  | 

به خاطر كدام هوادار؟

تمام شد؟ نــــــــــــــه! مگر بعد از نابود كردن بهترين تيم اميد تاريخ فوتبال ايران، تمام شد؟ مگر زمانی که فولاد قهرمان را به دسته‌ى يك برد، تمام شد؟ مگر آن زمان كه به خاطر تمام خرابكارى‌هايش حتى در شهردارى تبريز هم، تيم به او ندادند، تمام شد؟ نه! مى‌گفتند قرار است نماينده‌ى مجلس هشتم بشود و تمام شود؛ اما نشد نماينده، و تمام نشد.

آيا بايد تمام شود؟ چرا؟ به خاطر هواداران؟! كدام هوادار و كدام مردم؟!! هوادارانى كه با يك كليپ ملى‌گرايانه‌ى تلويزيونى يا يك برنامه‌ى ورزشى از نگاه جهان‌خان و يا بهرام‌خان، يا شايد هم با يك تلفن به سكوها، تمام عقايدشان وارونه مى‌شود؟ مردمى كه جوكهاى پيامكى على دايى را در ابعاد ميليونى رد و بدل مى‌كنند و چند ماه بعد در نظرسنجى پيامكى "نود"، به او راى مثبت ميليونى مى‌دهند و تازه، چند ماه بعد از آن، او را دوباره در عرصه‌ى پيامك له مى‌كنند. اصلن كسى از مردم ما، آن تيم اميد و آن فولاد و بقيه‌ى خاطرات را به ياد مى‌آورد؟ نه! و قطعن چند ماه بعد، كسى، "كوتوله" و "گروهبان قندلى"، و ديگران را، به‌جا‌نخواهد‌آورد، و او، تمام نمى‌شود. نه! اين مردم محمد مايلى‌كهن را مى‌خواهند؛ پس چرا بايد تمام شود؟ هست، كه هست.

+ یادداشت شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:53  به قلم پوریا طباطبایی  | 

 فوتبال زنده‌است، به عشق مردم  

فكر مى‌كنم كمتركسى مخالف باشد با اينكه، ورزش حرفه‌اى امروز، و به ويژه فوتبال امروزى، نشان چندانى از تعريف و اهداف اوليّه‌ى ورزش ندارد. از كشيدگى‌هاى ساده‌ى عضلانى تا رباطهاى پاره‌شده و خانه‌نشينى‌هاى طولانى بازيكن‌ها، همگى در نقطه‌ى مقابل سلامتى موردنظر از ورزش است؛ تبانى‌هاى كوچك و زيرآب‌زدنهاى معمولى، يا كثافتكارى‌هاى بزرگ مالى آدمهاى فوتبال امروز هم، هيچ‌يك با جوانمردى جور نيستند. خوب، پس اين فوتبال حرفه‌اى امروز، چه‌طور ميليونها نفر را سرگشته‌ى خود كرده‌است؟

****

    آنها كه به فوتبال علاقه‌اى ندارند، به راحتى مى‌گويند يك مشت آدم بيكار دنبال اين كارها هستند؛ كسانى امّا، كه رخدادهاى آن را پيگرى مى‌كنند معتقدند، يك حس برترى‌جويى در رقابت فوتبال است. جدا از هر تعريف و دليلى، مى‌توان چند تصوير ذهنى براى درك فوتبال ساخت. تصوّر كنيد فوتبال و رقابتهاى امروزى‌اش، با تمام مصدوميتها و كثافتكارى‌هايش، هيچ‌وقت وجود نداشت؛ آينده را كه نمى‌توان پيش‌بينى كرد، در گذشته امّا، خاطراتى پاك مى‌شد. اگر فوتبال نبود در هشتم آذر هفتاد و شش، هيچ اتفاقى نمى‌افتاد! فقط چند لحظه به آن روز فكر كنيد تا دليل زنده‌بودن فوتبال را درك كنيد؛ يا فيلم دقايق پايانى بازى آن روز را ببينيد تا تمام بدنتان سست شود. دليل و منطق ندارد؛ بيكار نيستم! حسّ برترى‌جويى را هم درك نمى‌كنم؛ فوتبال را دنبال مى‌كنم تا شايد هر چندوقت يك‌بار، آن سستى هشت آذرى را تجربه كنم. گاهى "يادداشت" مى‌نويسم؛ امّا با شرايط موجود ناى نوشتن يادداشت نوروزى را هم نداشتم؛ حالا امّا، همان جاذبه‌ى تعريف‌نشدنى فوتبال، عشق به آن سستى، من را به نوشتن اين چند خط واداشته...

****

    از مردم مى‌خواهند كه به ورزشگاه بروند و تيم ملّى‌شان را در مقابل عربستان حمايت كنند. بحث مثائل فنّى تبليغات تلويزيونى يا اينكه اصلا َشعرى كه صدا و سيما براى برانگيختن حسّ ملّى مردم پخش مى‌كند تاثير‌گذار است يا نه، به كنار؛ نفس اينكه مجبوريم براى پركردن ورزشگاه در يك بازى ملى حسّاس، آن هم در روز تعطيل، التماس كنيم، مرگ تدريجى اين فوتبال را كه زنده‌است به عشق مردم، فرياد مى‌زند. قبلا هم از اين كارها مى‌شد؛ پيش از بازى ايران و ژاپن چهار سال پيش در همين روزها، تبليغ‌هاى اينگونه بود؛ امّا آن روزها تيم ملّى آنقدر محبوب بود كه، با اندوه بسيار، چند نفرى هم در شلوغى جمعيت ورزشگاه كشته شدند؛ حالا امّا همه مى‌دانيم، و در بازى قبل با كره جنوبى به وضوح ديديم، كه تيم ملّى نمى‌تواند صدهزار نفر را به بازى بكشاند. شايد قدرت‌طلبى و تماميّت‌خواهى سرمربّى تيم، موج منفى مى‌دهد؛ يا سايه‌ى پدرخوانده‌ها و دست‌هاى پشت‌پرده در ابعاد وسيع‌ترى بر فوتبال ايران سنگينى مى‌كند، و مردم اين را حس مى‌كنند؛ هرچند، آن جاذبه تعريف‌نشدنى بود و اين دافعه هم بدون شرح؛ نه! تيم ملّى آقايان محبوب نيست؛ عشق ندارد؛ زنده نيست...

+ یادداشت شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 0:6  به قلم پوریا طباطبایی  | 

    ليگ فوتبال تعطيل مى‌شود تا با تمام ستارگان به ديدار سنگاپور برويم؛ البته بازيكنان خارجي را كه نمى‌توان از باشگاه‌هاى غير حرفه اى‌شان گرفت؛ باشگاه‌هايى كه عظمت على دايى و آقاى كفاشين را درك نكرده اند. مازيار زارع و كريم باقرى دو روز بعد از اين مسابقه، بايد براى پرسپوليس هم بازى كنند ولى يكى هفتاد دقيقه و ديگرى نود دقيقه مقابل سنگاپور مى‌دوند. آيا ژاپن هم با تمام ستارگان ليگش در بازى چهارشنبه‌شب شركت كرد؟؛ يا اينكه آنها اسطوره‌اى ندارند كه بعد از سالها تخريب، به يكباره و شايد با يك تماس تلفنى، نظرشان برگشته باشد و همه‌چيز كشورشان را فدايش كنند.

    شايد هيچ كدام از مسئولان ورزش كشور پاسخى براى اين پرسش نداشته باشند؛ چه شد كه به يكباره يكى از دلايل اصلى شكست تيم ملى در جام جهانى آلمان-كه احساسات ملى را هم جريحه‌دار كرد!- كسى كه متهم بود به اينكه به مربى تيم خط مى‌دهد و كسى كه محبوبيتى نداشت و فقط عده‌ى كمى-مثل بنده- از او حمايت مى كردند و معتقد بودند او به گردن فوتبال ايران حق دارد، حالا به چنان درجه‌اى رسيده كه تمام فوتبال ايران، از مربى محبوب و مدير محبوب و تيمهاى محبوب و حتى گزارشگر محبوب، تا مديران و مربيانى كه حداقل نزد آقايان برو و بيايى دارند و محبوبيتى، همه و همه، موظف به سكوت شده اند؟

چه‌قدر از اين اتفاق مى‌ترسيديم و نهايتا رخ‌داد؛ اساسنامه‌ى جديد فدراسيون فوتبال به راحتى هرچه تمام‌تر، دور زده شد. رئيسى كه در انتخاباتى آزاد انتخاب شد و به دانش آكادميك او اميدوار بوديم، تنها نمايشى از سستى خود نشان داده است و بس.

+ یادداشت شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 9:41  به قلم پوریا طباطبایی  | 

به امید دیدار، آقای امپراطور

سی سال است که حشمت مهاجرانی فرار کرده. تیم ملی ایران را برای اولین بار به جام جهانی برده بود و می گفتند در اندازه جام جهانی نیست و باید کسی دیگر سرمربی ایران در جام جهانی باشد. او با تیم به آرژانتین رفت و نتایج آبرومندی گرفت؛بعد از آن بازیها اما، مهاجرانی پیروز، فرار کرد؛ فرار کرد از مردم فراموشکار احساساتی. او به امارات گریخت.

رنه سیموئز با یک دنیا فکر آمده بود تا تیم امید را به المپیک ببرد؛ اما نگذاشتند تیم جوان او برای کسب تجربه به دوحه برود. یک تیم بسته شده را به او دادند و مدال طلا خواستند. سیموئز ناامیدانه به دوحه رفت و برنز گرفت و در بازگشت به تهران، بیماری فرزندش را بهانه کرد و از ایران رفت. چند هفته بعد، وقتی او با جامایکا قرارداد می بست، دختر او سالم بود. او از ایران فرار کرد.

با بلاژویچ و برانکو چه کردیم؟ کسانی که با مقام سومی دنیا به ایران آمدند و ما آنها را ویچهای کوچک نامیدیم و مقام سومشان را به آلت دستی برای غارت اموال ملی مان تشبیه کردیم. بلاژویچ خیلی زود فراری شد و برانکو چند سال بعد از او فرار کرد.

چه بسیار کسانی که از ایران متواری شدند و شرح فرارشان، یا حوصله را سر می برد و یا اشک آور است؛از آندرانیک اسکندریان و پرویز قلیچ خانی گرفته، تا دنیزلی و لورانت و لیت بارسکی و دیگران. و آخرین فرار تلخ، فرار یک ایرانی دیگر از میهن بود.

افشین قطبی هم از ایران رفت؛ فرار کرد. اینجا جای او نبود؛ اینجا جای هیچ کدام از این فراری ها نیست؛ فراری های محبوب. اشک های دیروز افشین، قبل از رفتن، هر امیدی را از آدم می گیرد؛ تنها امید اما، روزیست که همه چیز، از بنیان تغییر کند؛ روزی که شده را ناشده نمی توان کرد و حقیقت وجود دارد؛ روزی که فراری های محبوب برمی گردند؛ روز رستاخيز. پس خداحافظ افشین قطبی؛نه!نه!! نه!!! به امید دیدار، فراری محبوب، آقای امپراطور...

+ یادداشت شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:9  به قلم پوریا طباطبایی  |